‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

فلسفه یِ بسکتبال و ارتباطاش با سرمایه داری، دموکراسی و سوسیالیسم(برتل المان)


فلسفه​یِ بسکت​بال

و ارتباط​اش با سرمایه​داری، دموکراسی و سوسیالیسم

بِرتل اُلمان

برگردانِ: سعید لرستانی

قوانینِ بسکت​بال در طیِ سال​ها تغییر کرده​اند، بنابراین من امیدوارم که هیچ​کسی مخالفتی نکند که اگر من یک بازنگریِ هرچندمختصر در موردِ این قوانین داشته باشم. برایِ این​که این بازیِ واقعا زیبا و پرهیجان، از قبل هم به​تر شود.

نخست این​که من تمایل دارم که نه فقط تماشاگران برایِ دیدنِ بازی پول پرداخت کنند بل​که بازی​کنان هم برای بازی​کردن پول پرداخت کنند. به این ترتیب بازی​کنی که بیش​تر پول پرداخت می​کند بیش​تر در زمین می​ماند.

دوم این​که برای شوت​هایِ گرفته​شده نیز باید هزینه​ای پرداخت شود و بابتِ شوت​هایِ راحت​تر و آسان​تر هزینه​یِ بیش​تری باید پرداخت شود.

سوم این​که در موردِ خطاها نیز، هرکسی باید به داور پول پرداخت کند، در صورتِ پرداختِ این پول دیگر داور بر رویِ شما خطایی اعلام نخواهد کرد(خطاهایی مانند حرکتِ غیرِ مجاز با توپ در موقعِ دویدن، یا خطایِ دریبل​هایِ دوطرفه​یِ غیرِ مجاز).

چهارم این​که (و شاید مهم​ترین قسمت) دلیلِ خوبی وجود ندارد که ارتفاعِ سبدها برای هر دو تیم یک​سان باشد. این باید امکان​پذیر باشد که تیمی که بیش​تر پول می​پردازد باید سبدش پایین​تر باشد، و برایِ تیمِ مقابل با توجه به مقدارِ پول، سبد در ارتفاع بالاتری قرار گیرد.

تحتِ قوانین فعلی، بازی​کن​هایی که بلندقدتر هستند و جای​گیریِ خوبی دارند و هم​چنین سرعتِ بالایی دارند و دارایِ پرش​های بلندتری هستند، دارایِ همه​یِ مزیت​ها هستند. قوانینِ من این مزیت​ها را تغییر می​دهد و برایِ گروهِ دیگری این مزیت​ها را در نظر می​گیرد که تابه حال خدماتِ ناچیزی با بازی ضعیف​شان به بسکت​بال کرده​اند. این گروه همان پولدارها هستند. با قوانین من یک فردِ ثروتمند دارای همه​یِ "استعدادها" است (که باعثِ بُرد می​شود) و بدونِ توجه به بقیه​یِ جامعه هیچ بازی​ای را نمی​بازد.

من می​توانم بشنوم که بعضی از خواننده​گانِ مطلب می​گویند که: "عجب! این قوانین چه​گونه می​توانند بسکت​بال را به بازیِ به​تری تبدیل کنند؟" بسیار خب، بسته​گی دارد (یا بسته​گی ندارد) به این​که شما کلا چه تصوری از بازی دارید و شما چه اهداف و معناهایی برای بازی در نظر می​گیرید. مطمئنا، یکی از مهم​ترین چیزها این است که بسکت​بال ما را قادر می​سازد که به نوعی سرگرم باشیم و لذت ببریم. اما به مانندِ همه​یِ بازی​ها، بسکت​بال هم​چنین به مردم نشان می دهد که چه​گونه یک جامعه عمل می​کند و (به طورِ ضمنی و غالبا صریح) چه​گونه در این جامعه می​توان به پیش رفت. بسکت​بال این کار را به​وسیله​یِ قوانین​اش انجام می​دهد. به​وسیله این​که این مردم چه چیزی انجام می​دهند و تجربه می​کنند وقتی که این قوانین را پی​گیری می​کنند و در فرضیات به این گونه است که این تجربیات مردم را تشویق می​کنند که تا آخرِ عمرشان برای این تجربیات احترام قائل باشند. پس به همان اندازه که به آموزش می​پردازد به تفریح و سرگرمی نیز می​پردازد. آموزش یک معنیِ عمیق​تر از مفهوم و معنیِ بسکت​بال است. به عنوانِ یک معلم به صورتِ کاملا جدی به بُعدِ آموزشِ بازی​ها مانند بسکت​بال توجه می​کنم. بسیار خب، چه اندازه تصویری که از بسکت​بال داریم دقیق است (تصویری که در حال حاضر تشکیل شده است)؟ چه​قدر بسکت​بال می​تواند به ما بگوید که در چه دنیایی زنده​گی می​کنیم؟ (برای امتحان) سعی کنید یک خطایی بر روی رئیس​تان یا صاحب​خانه​تان اعلام کنید و ببینید چه اتفاقی می​افتد؟

البته بازی​ها کمک​های زیادی از جوانان دریافت می​کنند که در مدرسه​ها، کلیساها، خانواده​ها، فیلم​ها و دولت​ها به طورِ سیستماتیک دچارِ کج فهمی شده​اند. اما تنها بازی​ها قادر هستند تا به​وسیله​یِ هیجان و احساسِ لذت آن​چه را که درس می​دهند مخفی نگه دارند. باور به این​که آن​چه که بسیار لذت​بخش است نمی​تواند بخشی از آموزش باشد، باعث شده است که بازی​ها از تحقیقاتِ منسجم که در مورد باقی​یِ آموزش​هایِ اجتماعی انجام می​شود بخشیده شوند. اگر چه ایده​های به​دست آمده در این لحظه، همان​طور که من به آن​ها مشکوک هستم، به راحتی یاد گرفته می​شوند و به سختی می​توان آن​ها را رها کرد پس برخورد با بسکت​بال به عنوانِ این​که فقط یک بازی است نشان​دهنده​یِ یک تسلیمِ ایدئولوژیکیِ محض در برابرِ آن است.

قوانینِ جدیدی که من برای بسکت​بال پیش​نهاد کردم تمایل به تغییرِ اساسی دارند. مردمی که نسخه​یِ من را بازی یا تماشا می​کنند، دیگر انتظارِ سریع و چابُک​بودن در دفاع و کارِ تیمی و بازیِ منصفانه را برای موفقیت ندارند، اما آن​ها یاد می​گیرند که جامعه​یِ ما واقعا چه​طور عمل می​کند-$$$$$$$$$.

بازی​کردنِ بسکت​بال با قوانینِ من جوانان را برایِ بازی​کردن در دنیایِ سرمایه​داری آماده می​کند و سرانجام برای آن​چه قوانینِ ظالمانه و غیرِ منصفانه در بازار است آماده می شوند. مسلما بازی ممکن است لذتِ کم​تری داشته باشد، اما در این پروسه، مانترا *ی ساده و خامِ "امید را زنده نگه دار" راهی را به دستوراتِ (اتوریته/ الزام) سیاسی نشان می​دهد؛ "سازمان​دهی برای به واقع ساختن ِ تغییراتی که می​خواهید".

در این مرحله بعضی از خواننده​گان فکر می​کنند که اگر بسکت​بال این​قدر بدآموزی دارد، شاید ما باید از شرِ آن خلاص شویم. من باید قبول کنم که یک خصوصیت کاملا مثبت بسکت​بال را، که به همان اندازه معنیِ پشت پرده آن مهم است، شناسایی نکرده​ام. چیزی که ما نیاز داریم این است که بپرسیم: چه چیزی در بسکت​بال هست که بازی​کنان و تماشاچیان از آن لذت می​برند؟ من فکر نمی​کنم که آن چیز "اسلم​دانک" و یا شوت​های ناگهانی و نمایشی باشد. بیش​ترین چیزی که ما را به هیجان می​آورد کارِ تیمیِ خوب است، زمانی که توپ بینِ سه​چهار یا پنج بازی​کن به حرکت در می​آید و حرکاتِ آن​ها به خوبی در جایِ مناسب انجام می​شود و پاداش​اش یک پرتابِ بلامنازع درونِ سبد است. مهارت​های هر بازی​کن در زمین و زمان​بندیِ حرکات جلویِ چشم هستند، اما آن​ها زمانی کار می​کنند که حرکاتِ انفرادی در قالبِ حرکت تیمی باشند. وقتی کارِ تیمی برتر از کارِ فردی باشد بازیِ تیم به چشم می​آید. قراردادنِ نیروهایِ ذهنی و جسمی برای هم​آهنگی در کارِ تیمی بسیار زیبا و راضی​کننده به نظر می​رسد؛ و در عینِ حال خیلی غیرِ عادی، زیرا در زنده​گی فرصت​هایِ اندکی وجود دارند که چنین هم​آهنگیِ قدرت​مندی امکان​پذیر باشد و نتیجه​اش هم آن​قدر فوری و مشهود. همین​طور برایِ بازی​کنان و تماشاچیان نیز لحظه​ای آرمانی است که در چشم​برهم​زدنی شاهد ِچیزی شگفت​انگیز خواهند بود؛ ایده​آلی از یک اجتماع، که به همان سرعتی که پدید می​آید، ناپدید می​شود.

اگر بسکت​بال این موقعیتِ آرمانی(اتوپیایی) را به ما پیش​نهاد می​کند، چرا ما بیش​تر نمی​خواهیم و عطشِ بیش​تری نداریم؟ من فکر می​کنم که ما عطشِ بیش​تری داریم اما برایِ اغلبِ ما آن تغییر رُخ داده است و قابلِ شناسایی نیست. ما مطمئن نیستیم که چه چیزی دقیقا ما را به این بلندی می​رساند. بنابراین ما برایِ توضیحِ این​که در بقیه​یِ زندگی​مان چه چیزی کم داریم دچارِ مشکل هستیم. براساسِ این تفسیر از معنیِ گسترده​ترش، بسکت​بال آن قدر هم یک آموزشِ تغییر شکل یافته (تحریف شده) نیست از آن​چه جامعه به شکلِ آن است، بل​که یک آرمان​شهرِ ایده​آل است از آن​چه که باید باشد. در حقیقت بسکت​بال شاملِ هردویِ این موقعیت​ها است که دچارِ تضاد شدیدی با هم هستند، همان​طور که هر کدام​شان در تناقضِ قابلِ توجه​یی با قوانینِ و سنت​هایِ جامعه​ای هستند که بازی در آن برگزار می​شود. موقعیتی که بسکت​بال در آن به عنوانِ آموزش در نظر گرفته می​شود، که به طورِ جدی نقش​اش را در تعلیمِ ما برایِ چه​گونه​به​پیش​رفتن در چنین جامعه​ای و چگونه​گیِ عمل​کردِ جامعه به عهده می​گیرد و درخواستِ تغییرِ قوانین بسکت​بال را می​کند تا بسکت​بال بیش​تر به زنده​گی شبیه شود. در حالی که (موقعیت) دیگری آن (بسکت​بال) را به عنوانِ یک ایده​آلِ آرمانی در نظر می​گیرد، و می​خواهد که برای بیش​تر شبیه شدنِ زنده​گی به بسکت​بال تلاش شود. انتخابِ پیشِ رویِ ما می​تواند این باشد که یا جامعه را همان​طور که هست نگاه داریم و قوانینِ بسکت​بال را موردِ بازنگری قرار دهیم (همان طور که من در بالا سعی کردم. که ممکن است از جذابیت​هایِ بسکت​بال برای بازی کم کند)، یا بسکت​بال را همان​طور که هست حفظ کنیم و در جامعه​مان تغییراتِ اساسی ایجاد کنیم ( که نه​تنها از جذابیتِ آن کم نمی​کند، بل​که حتا به بیش​تر شدنِ لذت​ها می​انجامد). چیزی که نمی​توان انتخاب کرد -اگر که می​خواهیم استوار و ثابت​قدم باشیم و اگر می​خواهیم از سرخورده​گیِ دائمی دوری کنیم- این است که به راحتی همه چیز را همان​طور که هست رها کنیم، در جایی که بسکت​بال آموزشِ ناچیزی ارائه می​دهد و درعینِ​حال واکنشی از امیالِ آرمانیِ حل​نشده را برمی​انگیزد. من در حالِ حاضر راه را برای نزدیک​ترکردنِ بسکت​بال به زنده​گیِ واقعی نشان دادم، اما در نزدیک​تر ساختن ِزنده​گی به بسکت​بال چه مسائلی دخیل هستند؟

مشارکت و هم​کاری که ما آن را به صورت ایده​ال در بسکت​بال در نظر می​گیریم یکی از پایه​هایِ ضروریِ دموکراسی است و البته این مطلب بسته​گی به این دارد که به​ترین تعریف از دموکراسی چیست؟ آبراهام لینکلن می​گوید: "دولت به​وسیله​یِ مردم و برایِ مردم". ما در آمریکا انواعِ دموکراسی​ها را داریم. اما چشم​اندازِ آن​ها محدود و به​طورِ جدی ناقص است حتا در فضایِ سیاسی​یی که اعمال می​شود. به عنوانِ شاهد بحث می​توان به حوادثِ اخیر در فلوریدا اشاره کرد که شاهدِ تاثیراتِ ناپسند و غیراخلاقیِ پول​هایِ زیاد در انتخابات​مان بودیم. هنوز برخلافِ این​طور انتخاب​هایی که بیش​تر از این هم وجود دارد، حداقل می​توانیم بگوییم که لذت ببرید از بعضی از انواعِ دموکراسی. اما کار، آموزش، فرهنگ، سلامت، مسکن، و ارتباطات، دیگر حوزه​هایِ مهمِ زندگیِ ما هستند و در هرکدام از آنظها تعدادِ افرادِ اندکی به ما می​گویند که چه​کاری انجام دهیم و در حالی که هیچ کنترلی بر رویِ آن​ها نداریم. نه پاسخ​گویی، نه انتخاباتی، نه مشارکتی در تصمیماتی که می​گیرند و نه شانسی برایِ هم​کاری و نه تجربه​ای که از این هم​کاری​ها به​وجود می​آید و نه لذتی، که باید از این تجربیات به​وجودآید، وجود دارد. بیش​تر از دموکراسی، بعضی چیزها وابسته به قوانینِ روابطِ فئودالیِ حاکم بر مناسباتِ اجتماعی​مان در این زمینه​هاست. آیا ما بعضی چیزها را از دست می​دهیم؟ شما شرط می​بندید که از دست می​دهیم، احساسِ لذت و هیجانی که ما در بازی یا تماشایِ کارِ تیمی در بسکت​بال به​دست می​آوریم و این احساس را درونِ خودمان حس می​کنیم و حتا بیش​تر از این هم از دست می​دهیم در زنده​گی​یی که دوست داریم این تجربه​ها و فرصت​ها و احساس​های مثبت را حس کنیم.

کُمدیَن و فعالِ سیاسی، دیک گرگوری گفت: "اگر دموکراسی مانندِ یک چیزِ خوب است اجازه بدهید که از آن بیش​تر داشته باشیم". به نظر می​رسد به اندازه​یِ کافی واضح است، مطمئنا افزایشِ فرصت​ها برای مردم برای هم​کاری و لذت​هایِ روانیِ ناشی از آن، یکی از منافعی است که در مشارکتِ بیش​تر به​دست می​آید. اما این چه نوع جامعه​ای است که "دموکراسی را در هر قدمِ زنده​گی گسترش می​دهد"؟ بر اساسِ حرف​های نورمن توماس (وزیرِ پروتستان و در یک زمانی یکی از لیدرهایِ سوسیالیست​هایِ آمریکایی) این یکی از به​ترین تعریف​هایِ سوسیالیسم است. این تعریف می​تواند یکی از عمیق​ترین و ژرف​ترین معنی​هایِ بسکت​بال باشد. آیا کسی که تلاش می​کند که قوانینِ متناقض و آموزش​هایِ غلط را توضیح بدهد و به آرمان​شهرِ ایده​آلی برساند یک سوسیالیست است؟ متاسفانه تعدادِ کمی از مردم که بازی​هایِ تیمیِ بسکتبال را دوست دارند، و تمایلات​شان را برای هم​کاریِ جمعی مخفی می​کنند، و برای توسعه​یِ دموکراسی در سرتاسر جامعه تلاش می​کنند، باید اعتراف کرد که آن چیزی را که آن​ها می​خواهند و نیاز دارند سوسیالیسم است. برایِ آن​ها به دلیلِ وجودِ کاریکاتورهایی که از سوسیالیسم در معدود کشورهاییِ از جهانِ سوم به دست آمد، محیط و شرایط بس نامساعد است؛ در کشورهایی که مناسباتِ سوسیالیستی برایِ توفُقِ بنیادین بیش از اندازه ناکارآمد بود. و در رسانه​هایِ سرمایه​داریِ ما (و آیا رسانه​هایِ دیگری وجود دارند؟) صاحبان​اش برایِ گفتنِ این حقیقت بیش از حد سلطه دارند. اما اگر معنیِ عمیق بسکت​بال سوسیالیسم است پس چرا نباید واژهیِ سوسیالیسم را در بحث​مان برای کاری که در بسکت​بال انجام می​شود به​کار نبریم؟

هدفِ ما؟ این است که زنده​گی را جالب، منصفانه و مشارکتی والبته لذت​بخش، مانند بسکت​بال، بکنیم که قوانین​اش و نحوه​یِ بازی​اش می​تواند یک آموزشِ عالی برایِ زنده​گی در چنان جامعه​ای باشد.

شعارِ ما؟ بازی​کنانِ بسکت​بالِ جهان متحد شوید، "شما برخلافِ مربیان​، رؤسا و مالکان​تان چیزی برای از دست دادن ندارید". حالا یک بازی وجود دارد و یک جهان و ارزش جشن گرفتن.

· * توضیح مترجم: مانترا به معنای کلام، نوا یا عبارتی است که مرتبا تکرار می شود به خصوص در طول عبادت یا مدیتیشن.

· منبع:

http://www.nyu.edu/projects/ollman/docs/basketball.php

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

نئولیبرالیسم و کنترل معلمان، دانش آموزان و یادگیری:


نئولیبرالیسم و کنترل معلمان، دانش آموزان و یادگیری:
ارتقای استانداردها، استاندارد سازی و مسئولیت پاسخ گویی



دیوید هرش(David Hursh )
برگردانِ: نجف انشان

توضیح وبلاگ:
همان طور که وعده داده بودیم مقالاتی را در زمینه ی "آموزش" به مرور منتشر خواهیم کرد و این مقاله نیز در راستای هدف اعلام شده به علاقه مندان ارائه می شود. در اینجا از فرصت استفاده می کنیم و از همکاری رفیقِ گرامی نجف انشان که این ترجمه را در اختیار ما قرار دادند سپاس گذاری می کنیم.
1. از عصر ریگان، آموزش در ایالات متحده به صورت فزاینده ای به ابزاری برای پاسخ به نیازهای رقابتی شرکت های چند ملیتی (3) در بازارهای جهانی تغییر شکل داده است. این تغییر شکل با طرح یک ملت در معرض خطر شروع و با گرد هم آیی های مقامات عالی آموزشی در ساختمان های مرکزیِ IBM ادامه پیدا کرد، و با بسط دادن آزمون های استاندارد شده و تقاضا برای پاسخ گویی آموزشی منجر به شکل گیری مقوله آموزش در قالبی جدید شد، قالبی که اکنون از سیاست های نئولیبرالیسمی حمایت می کند و به وسیله دولت و شرکت های چند ملیتی ارتقا داده شده است. در این مقاله من تحلیلی فوکویی- مارکسیستی از تاثیرات سیاست های اقتصادی نئولیبرالی بر آموزش، و زندگی معلمان و دانش آموزان ارايه می دهم.2. در بخش اول، بر ظهور اقتصاد نئولیبرالی و منطق ابزارگرایی و کاهش خدمات دولتی و تعریفی دوباره از فردیت به عنوان انسانی خرد ورز، منفعت طلب و رقابت جو که می تواند در بازار رقابت کند (پیترز، 1994)، تمرکز خواهم کرد. همان گونه که مارکس بیش از یک صد و پنجاه سال قبل پیش بینی کرده بود، تحت سلطه سرمایه داری، افراد تنها بر مبنای مشارکت اقتصادی شان به عنوان تولید کننده یا مصرف کننده ارزش گذاری می شوند یا همان گونه که مارکس و انگلس نوشتند: سرمایه داری "بین هر انسان و انسان دیگر پیوندی جز منفعت شخصی آشکار، پرداخت نقدی بی عاطفه، و محاسبات خود خواهانه باقی نمی گذارد " ، "همه انسان ها به جایگاه کارگرانی مزد بگیر تنزل پیدا می کنند". (مارکس و انگلس، 1952، ص 24)3. سپس به بررسی پیامدهای این امر بر امر آموزش می پردازم: اینکه چگونه امر آموزش تنظیم و کنترل می شود، چگونه دانش آموزان، معلمان و مدارس ارزیابی می شوند، و به چه نوع تفکر و دانشی بها داده می شود. به ویژه در این مورد بحث خواهم کرد که علی رغم تاکید سیاست مداران محافظه کار مبنی بر عدم دخالت دولت در زندگی شخصی افراد، در حقیقت عکس این قضیه اتفاق افتاده است. در حال حاضر دولت با به کار گیری متخصصان به وسیله شیوه های فنی ای مانند حسابرسی و بازرسی، از راه دور دخالت خود را انجام می دهد ( بری و همکاران ،ص 11). سیاست گذاران آموزشی (عمدتا متشکل از دولت مردان و شرکت ها ) این دخالت را در تقاضای خود برای استانداردها، آزمون ها و مسئولیت پاسخگویی منعکس می کنند.4. وزارت آموزش و پرورش در 49 ایالت استانداردها را در درس های مختلف مشخص کرده و اکثر ایالت ها، آزمون هایی با استانداردهای بسیار بالا را به کار گرفته اند: آزمون هایی که گذراندن آن ها برای ارتقا از یک کلاس به کلاس بالاتر یا ارتقا از سطح دبیرستان، اجباری است. تحمیل این استانداردها و آزمون ها، آموزش و پرورش و مدیران مناطق مختلف را قادر به بررسی و ارزیابی این امر کرده است که آیا دانش آموزان و معلمان خود را با استانداردهای مورد نیاز تطابق داده اند یا نه. بر همین اساس، معلمان برای بالا بردن نمرات دانش آموزان شان در آزمون ها وادار به "تدریس در راه آزمون" می شوند که منجر به یادگیری و تدریسی پَست و ساده می شود .ظهور نئولیبرالیسم، زوال حقوق شخصی و حمله به خدمات دولتی5. همان گونه که من (هرش، 2000) و دیگران ( پرنتی 1999، هرش 2000) در جای دیگری شرح داده ایم، ظهور نئولیبرالیسم تا حدودی یک پاسخ سیاسی و متحد به مبارزه ی سختی بود که در جهت افزایش حقوق کاری و شخصی بعد از جنگ جهانی دوم شروع شده بود و با انتخاب ریگان پایان یافت. در آن زمان، آفریقایی ها و آمریکایی ها و دیگر رنگین پوستان برای حق رای، آموزش برابر و حقوق رفاهی مبارزه می کردند، از طرف دیگر زنان برای حقوق برابر در خانه و محل کار، دانشجویان برای بیان آزاد و بزرگسال انگاشته شدنشان در نوع برخوردها و کارگران برای حفاظت در محل کار و دستمزدهای بالاتر می جنگیدند.6 . در پاسخ، شرکت ها و حکومت ها در ایالات متحده و دیگر کشورهای صنعتی سیاست هایی را توسعه داده اند که هدف آن ها کاهش حقوق شخصی و قدرت کارگران و افزایش رشد اقتصادی و سود آوری شرکت ها ( شرکت های چند ملیتی ) است. سیاست های اقتصادی نئولیبرالی از سیاست های اقتصادی کینزی و نگرانی در جهت رفاه اجتماعیِ عمومی متفاوت رفتار می کنند. به جای این موارد، سیاست های نئولیبرالی بر "خارج سازی اقتصاد از نظارت دولت، آزادی تجارت، برچیدن بخش دولتی( از قبیل آموزش، بهداشت و رفاه اجتماعی ) و برتری بخش مالی اقتصاد بر بخش های بازرگانی و تولید ( به ویژه در ایالات متحده ) تاکید می کنند" ( ویلاس،1996). بانک جهانی، که تحت تسلط آمریکا است، و صندوق بین المللی پول از دولت های جهان خواسته اند که سیاست های اقتصادی ای را پیش ببرند که توسعه ی اقتصادی و حقوق مالکیت را بر رفاه اجتماعی و حقوق شخصی ترجیح می دهند. با چنین نگرشی مدارس بر این اساس ارزیابی نمی شوند که آیا دانش آموزان شان شهروندان آموزش دیده ی آزادی هستند یا نه، بلکه بر این اساس که آیا کارگران مولد اقتصادی ای شده اند یا نه، ارزیابی می شوند.7. گفتمان سیاسی اقتصاد نئولیبرالی چنان در فضای عمومی غالب شده است که صداهایی که برای مفاهیم اجتماعی جایگزین فریاد می زنند را ساکت کرده است، صداهایی که بر کیفیت زندگی نه در اندازه گیری کالاهای مادی بلکه در محیط، فرهنگ، بهداشت و خدمات اجتماعی تاکید می کنند ( برای مثال رجوع شود به " مردن برای توسعه : فقر، نابرابری و بهداشت فقرا- 2000" و " فقر، نابرابری و بهداشت - 2000 " برای تحلیل رابطه بین سیاست های نئولیبرالی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و فروپاشی سیستم بهداشت عمومی جهانی ). در نتیجه ی چنین فضایی، بسیاری به این نظریه که ما در یک جامعه ی جهانی زندگی می کنیم که سیاست های اقتصادی نئولیبرالی اجتناب ناپذیر هستند، تن در داده اند.یک مجموعه ی کامل از پیش فرض ها به عنوان اموری بدیهی تحمیل شده اند: مثلا این که توسعه ی حداکثری و بنابراین بهره وری و رقابت تنها اهداف نهایی اعمال انسان ها هستند و یا نیروهای اقتصادی غیر قابل مقاومت هستند. یا دوباره این پیش فرض که اساس همه ی پیش فرض های اقتصادی است: یک جدایی بنیادی بین امور اقتصادی و امور اجتماعی که آن را به یک طرف رانده اند و به جامعه شناسان واگذار کرده اند. ( بوردیو ،1998،ص 31)به منظور مقابله با استیلای گفتمان نئولیبرالی، بوردیو عمیقا خواستار آن می شود که ما یک تحلیل کمی و کیفی از هر دو مقوله ی تاثیرات مادی و گفتمان سیاست های نئولیبرالی انجام دهیم، تحلیل هایی که به بینش مارکس و فوکو نیازمند خواهند بود. او پیشنهاد می کند که " چندین مشاهده ی تجربی وجود دارند که به منظور مقابله با این گفتمان می توانند استفاده شوند "(ص31) از قبیل اینکه چه مقدار این سیاست یا آن سیاست در دراز مدت در شغل های از دست رفته، رنج، بیماری الکلیسم، اعتیاد به مواد مخدر، خشونت خانگی و غیره هزینه خواهند برد: چیزهایی که از لحاظ پول هزینه دارند، همچنین از لحاظ بدبختی نیز چنین اند؟ ( ص 41) بوردیو، در کتاب " وزن جهان- 1999 " چنین فلاکتی را چنان به تصویر می کشد که عکس های «سباستیو سالگو» کارگران و مهاجران را نشان می دهند; فلاکتی که به واسطه ی سیاست های نئولیبرالی بر اغلب والدین، کودکان، کارگران و دانش آموزان جهان تاثیر گذاشته است.8. منتقدان بسیاری از جمله هاروی در کتاب " فضاهای امید " ( 2000) اطلاعات کمیتی ای را در مورد تاثیرات سیاست های نئولیبرالی به اختصار آورده اند. هاروی، با استفاده از اطلاعات گرد آوری شده توسط سازمان ملل و بانک فدرال رزرو (Federal Reserve Bank) آمریکا نشان می دهد که نابرابری اقتصادی در ایالات متحده و جهان افزایش یافته است. او همچنین شرایط مادی کارگران - شرایط کاری رقت آور و پرداخت هایی تنها به میزان حداقل شرایط زنده ماندن را خاطر نشان می کند که " مانیفست " آکنده از خشم اخلاقی نسبت به آن بود و هنوز هم وجود دارند ( هاروی، 2000 ،ص 44) .9. اما همان گونه که در بالا نیز ذکر شد، ما نه تنها به بررسی شرایط مادی بلکه به بررسی روند "تولید و چرخش گفتمان لیبرالی" نیز نیازمندیم (بوردیو، 1998،ص 3). چنان که همین مولف خاطر نشان می کند که:ما در همه جا و در تمام طول روز این گفتمان را می شنویم و این همان چیزی است که آن را تبدیل به گفتمان غالب می کند. گفتمانی که هیچ دیدگاه مخالفی ندارد و موفق شده خود را به عنوان گفتمانی بی بدیل و بدیهی عرضه کند. در نتیجه ی این حضور همه جانبه است که این گفتمان بدیهی و مسلم تصور می شود. این امر نتیجه ی یک کار تلقینیِ نمادین است که در آن از یک طرف روزنامه نگاران و شهروندان عادی به صورت منفعل شرکت دارند و از طرف دیگر که مهم ترین جنبه است، تعدادی اندیشمند به صورت فعال مشارکت دارند.نئولیبرالیسم: ارتباط آن با مارکس و انگلس10. در حالی که گفتمان جهانی سازی و سیاست اقتصادی نئولیبرالی تازگی دارند، توسعه اقتصاد در همه جای جهان و کالا سازیِ کارگران مفاهیمی تازه نیستند. بیش از یک صد و پنجاه سال قبل مارکس و انگلس در مورد چنین توسعه هایی در "مانیفست حزب کمونیست" اظهار نظر کردند. همان گونه که هاروی ذکر می کند:آنچه را که ما امروزه به عنوان "جهانی سازی" می نامیم به همین شکل یا گونه ای دیگر برای مدت زمانی طولانی، حداقل از سال 1492 یا حتا قبل از آن، وجود داشته است. این پدیده و عواقب اقتصادی- سیاسی اش به طور مشابهی در بین بسیاری از افراد محل منازعه بوده اند که مارکس و انگلس از آن جمله بوده اند و در "مانیفست حزب کمونیست" یک تحلیل جامع و مهیج از آن ارایه داده اند. (هاروی، 2000، ص 21)با وجود این که قسمت های زیادی از "مانیفست" کهنه شده اند یا نشان دهنده ی فهم ناقصی از جهان سوای اروپا و آمریکا می باشند، اما قسمت های زیادی از آن با مباحث حال حاضر مرتبط هستند. برای مثال مارکس و انگلس جهانی سازیِ کنونی را به درستی چنین تشریح کرده اند:نیاز به یک بازار در حال توسعه ی دایم در همه جای جهان بورژواها را دنبال می کند. این بازار باید در همه جا مستقر شود و در همه جا پیوند برقرار کند. بورژوا از طریق استثمار بازارهای جهانی به تولید و مصرف در هر کشوری خاصیت جهان- وطنی داده است... همه ی صنایع قدیمی یا از بین رفته اند یا در حال از بین رفتن هستند. این صنایع به وسیله صنایع جدید جایگزین می شوند. صنایع جدیدی که به وجود آمدنشان مساله ی مرگ یا زندگی برای همه ملت های متمدن می شود، صنایعی که از مواد خام بومی استفاده نمی کنند بلکه مواد خامشان از دور دست ترین مناطق آورده می شوند و محصولاتشان نه تنها در یک کشور که در همه جای جهان استفاده می شوند. به جای نیازهای قبلی که توسط تولیدات کشور برآورده می شدند، نیازهای جدیدی سر بر می آورند که برآورده شدنشان به وسیله ی محصولاتی است که در سرزمین های دوردست تولید می شوند. به جای جدایی و خودکفایی ملی و محلی، ما شاهد داد و ستد در همه ی جهت ها و وابستگی متقابل جهانی ملت های جهان هستیم. (مارکس و انگلس، 1952، صص 7-46)تاثیر سرمایه داری جهانی بر کارگر اعم از "دکتر، وکیل، کشیش، شاعر، و یا دانشمند" به درستی توسط مارکس و انگلس پیش گویی شده است: این جهانی سازی ارزش فردی را به ارزش مبادله ای تبدیل کرده و به جای آزادی های بطلان ناپذیرِ کلی یک آزادی نامعقول جایگزین کرده است: آزادی تجارت (تجارت آزاد). (مارکس و انگلس، ص 44)روشن است که برای مارکس و انگلس "کارگر" به هر کسی غیر از سهام داران شرکت های چند ملیتی یا سرمایه داران اطلاق می شد که این کارگران در فرایند جهانی سازی در هر شغلی که هستند تنزل داده شده اند. علاوه بر این، پیترز از مصیبت فردیت تحت سلطه ی نئولیبرالیسم یاد می کند: هر فرد آزاد است، آزاد برای رقابت در بازار . (پیترز، 1994، ص 66)11. مارکس و انگلس می نویسند که نه تنها کارگران تا سطح کالای مورد مبادله تنزل پیدا می کنند بلکه چنین فرایند هایی کارگرانی را خلق می کند که از توانایی های خلاقیت خودشان بیگانه هستند. هاروی می نویسد که "کارگران" بدون شک از کارشان بیگانه می شوند چرا که توانایی های خلاقانه شان مانند کالاهای مصرفی به سرمایه داران اختصاص پیدا می کند. کارگران به طور مداوم برای تطابق با نیازهای تکنولوژیکی وادار به پیدا کردن مهارت، از دست دادن مهارت و افزایش مهارت نیروی کار خود و نیز "فرهنگ پذیری در جهت عادت کردن به وظایف محوله" می شوند. (هاروی، 2000، ص 105 )12. در زمینه ی آموزش این امر منجر به تمرکز بر تولید کارگران کارآمدی می شود که قادر به سازگاری و توسعه ی مهارت های تازه باشند و بتوانند در جهت اهداف صاحبان کالا کار کنند. همان گونه که هاروی ذکر می کند"از یک طرف سرمایه داری نیاز به کارگران آموزش دیده و انعطاف پذیر دارد و از طرف دیگر این نظریه را که کارگران باید دارای تفکر خاص خود باشند رد می کند. در حالی که آموزش کارگران امری مهم به شمار می رود اما این نوع آموزش نمی تواند آن نوعی باشد که در آن تفکر آزاد مجاز است". (هاروی،2000،ص 103)آموزش و بالارفتن استانداردها، آزمون ها و پاسخ گویی13. استیلای سیاست های نئولیبرالیِ جهانی سازی منجر به دخالت در تعریفی دوباره از آموزش برحسب میزان مشارکت اَش در اقتصاد شده است. همان گونه که بلک مور می گوید:"آموزش در اکثر موارد تبدیل به بازوی سیاسی اقتصاد ملی شده است. به آموزش هم به عنوان مشکل (به واسطه ی عدم پرورش نیروی کار انعطاف پذیر چند مهارتی ) و هم به عنوان راه حل(با بالا بردن مهارت ها و به وجود آوردن یک درآمد صادرات ملی) نگریسته می شود" (بلک مور، 2000، ص134) . همان گونه که یک اقتصاد دان در همین زمینه اظهار داشته است که "آن چه را که ما در آموزش به دنبال اندازه گیری اش هستیم این است که تا چه حد آموزش های مدارس متناسب با نیازهای تولیدی و بازار کار می باشند" (پویگرس، 2000، ص 84)14. رهبری شرکت های(چند ملیتی) و متحدانشان در دولت همیشه تلاش کرده اند که محتوای آموزشی را به گونه ای شکل دهند که متناسب با نیازهای بازار باشد. در دهه های ابتدایی 1900، فردریک وینسلو تیلور" متخصص بهره وری"، این ایده را گسترش داد که کارآمدیِ علمی راهی برای افزایش بهره وریِ کارگر است. برنامه نویسان درسی و سیاست گذاران آموزشی تکنیک های اصول تیلور را به عنوان راهی برای بهبود بهره وری در تولید آموزشی سریعأ پذیرفتند. دیوید انسیدن، یک مأمور ایالتی قدرتمند در ایالت ماساچوست در اوایل قرن عقیده داشت که مدارس باید با جدا سازی و آموزش دانش آموزان برای " سرنوشت محتمل شان " در نیروی کار، تا حد ممکن به اقتصاد در جهت مؤثرتر کار کردن، کمک کنند. کاراییِ آموزشی بر امر تصمیم گیریِ سلسله مراتبی تأکید می کرد که به نوبه ی خود شامل اندیشیدن به اهداف آموزشی، برنامه ی درسی و آموزش و پرورش توسط متخصصان و اجرای این تصمیمات توسط معلمان می شد. یک مورخ، فونز ولو، می نویسد که به مدارس به عنوان "ابزاری برای اجتماعی کردن کارگرها برای کارخانه ها و راهی برای ارتقای ثبات سیاسی اجتماعی " نگریسته شده است.15. البته، در اقتصاد نئولیبرالیِ پَسا فوردی، همکاری بین شرکت ها، دولت و آموزش محکم تر شده است. برای مثال در سال 1995، مارشال اسمیت معاون وزیر آموزش خواستار آن شد که مدارس باید از پسِ "چالش های در حال تغییر رقابت های بین المللی و محل کار در حال دگرگونی " برآیند. در بهار 1996، فرمانداران ملی یک گِرد هم آیی در ساختمان مرکزی شرکت عظیم چند ملیتی IBM برگزار کردند. یک اعلامیه که با راهنمایی لویس گرستنر منتشر شد بیان داشت که: ما معتقدیم که تلاش در جهت تعیین استانداردهای آموزشی واضح، عمومی و جامعه- محور برای دانش آموزان در مدارس یک منطقه یا یک ایالت قدمی ضروری جهت بهبود عمل کردِ دانش آموزان است. ما اذعان می کنیم که اگر تکنولوژی به درستی و معقول در برنامه ی درسی به کار گرفته شود، می تواند باعث افزایش عمل کردِ دانش آموزان شود و به وجود آمدن یک فضای رقابتی در محل کار را تضمین کند (هفته ی آموزشی،1996).دولت مردان و گروه های سهام دارِ خصوصی، از قبیل مرکز عمومی برای آموزش و اقتصاد، تلاش های اصلاحاتی خود را بر توسعه ی دانش، مهارت و دیدگاه های دانش آموزان در جهت تبدیل آنان به کارگران مولد، متمرکز ساخته اند.16. دومین گِرد هم آییِ آموزشی در پاییز 1999 دوباره در ساختمان مرکزی و تحت نظارت گرستنر برگزار شد و این نشست خواستار اصلاحاتی شد که مشخصا مدارس را در مسیر برآورده کردن انتظارات شرکت های چند ملیتی قرار می داد. این نشست هم چنین خواستار آن شد که "هر ایالت آزمون هایی را که توسط تست های استاندارد شده پشتیبانی می شدند بپذیرند و آن ها را در جهت تعیین یک سیستم "پاداش و پی آمد"برای دانش آموزان، معلمان و مدارس به کار گیرند.(ماینر ،2000/1999- ص 3) همچنین سازمان پیمان ملی تجارت به وضوح دستور کار استانداردها، ارزیابی و پاسخ گویی را به این صورت بیان داشت: "یک برنامه ی اصلاحی استاندارد – محور باید شامل این موارد باشد: استاندارد های عملکردی و محتوایی، تنظیم فرایندهای مدارس با استانداردها، ارزیابی هایی که پیشرفت دانش آموزان را بر اساس سطوح مهارت جهانی اندازه گیری می کنند، اطلاعاتی در مورد مدارس و دانش آموزان و پاسخ گویی در برابر نتایج.17. در نتیجه ایالت های مختلف در حال تدوین استانداردهای درسی منطقه ای می باشند و سپس این استانداردها را با آزمون های استاندارد شده ی ایالتی تطبیق می دهند (اگر چه این کار را به گونه ای ناقص انجام داده اند که آزمون ها به ندرت دانش آموزان را بر مبنای استانداردها ارزیابی می کنند). نمرات آزمون های استاندارد شده به طور فزاینده ای به وسیله مدارس منطقه برای تعیین اینکه آیا دانش آموزان باید از یک مرتبه ی آموزش یا دبیرستان به سطح بالاتر ارتقا پیدا کند یا نه، به کار گرفته شده اند. علاوه بر این، بعضی ایالت ها مانند فلوریدا و نیویورک با استفاده از نتایج این آزمون ها در پی آن هستند که مدارس و مناطق آموزشی را درجه بندی کرده و مدارس و معلمانی که نتایج بالایی دارند را "تشویق" و آن هایی که نتایج پایینی دارند را "تنبیه" کنند. تا به امروز، همه ی ایالت ها به جز یکی، مسیر تعیین استانداردها و اجرایی کردن آزمون های استاندارد شده را طی کرده اند.18. تلاش در جهت اعمال استانداردها، ارزیابی ها و پاسخ گویی برای دانش آموزان و معلمان نتایج مخربی به همراه داشته است. مک نیل درکتاب تناقضات در اصلاح مدارس: هزینه های آموزشی آزمون های استاندارد شده، نتیجه گیری می کند که "استاندارد سازی باعث کاهش کمیت و کیفیت آن چیزی می شود که در مدارس یاد داده یا یاد گرفته می شود " . علاوه بر این " در دراز مدت، استاندارد سازی موجد بی عدالتی می شود چرا که باعث افزایش فاصله بین کیفیت آموزش برای جوانان طبقه ی اقلیت یا طبقه ی فقیر در مقابل جوانان متمول و بهره مند می شود "(ماک نیل2000 ص3). تحقیق وی نشان داد که موارد زیر از بطن چنین استاندارد سازی ای بیرون آمده اند: برنامه ی درسی من در آوردی (جعلی) که معلمان با اکراه در کلاس شان به دانش آموزان معرفی می کنند تا آن ها بتوانند خود را با دانشی که در آزمون های مرکزی نیاز دارند، تطبیق دهند. تحت چنین اصلاحاتی، عمل تدریس از یک فعالیت روشنفکرانه تبدیل به توزیع کردن بسته های اطلاعاتی ای شده است که از یک سطح بالاتر بوروکراسی فرستاده شده اند. و نقش دانش آموزان به عنوان مشارکت کننده در گفتمان کلاس و به عنوان موجودات متفکری که داستان های شخصی و تجربیات زندگی شان را به کلاس درس آورده اند، تبدیل به گفتمان سکوت یا محدود به "پوشش دادن "یک برنامه ی کلی شده است که آهنگ پیشروی اش نیز توسط منطقه تعیین شده و برای همه ی مدارس یکسان است.(مک نیت،2006 ص4).دخالت دولت در زندگی معلمان از طریق حسابرسی و نظارت19. در دهه ی گذشته دولت به گونه ای در زندگی دانش آموزان و معلمان دخالت کرده است که در طول تاریخ بی سابقه بوده است. معلمان به طور فزاینده ای توسط مدیران منطقه ای و مدارس وادار می شوند که تمرکز خود را به جای تدریس برای فهماندن بر بالا بردن نمرات آزمون معطوف کنند. در مدارس منطقه ی روچستر (در نیویورک)، معلمان دبیرستان گزارش می کنند که آن ها تحت فشار قرار گرفته اند که مطابق با آزمون تدریس کنند. معلمان ریاضی کلاس ششم، از اداره ی مرکزی دروس و حل مسایلی را دریافت می کنند که باید سه روز از پنج روز مدرسه جهت آماده سازی دانش آموزان برای آزمون ریاضی استاندارد شده، آن ها را مورد استفاده قرار دهند. معلمان ابتدایی اظهار می کنند که آن ها باید بیش از یک ماه از وقت کلاس را جهت آماده سازیِ دانش آموزان برای آزمون هنرهای زبان انگلیسی، اختصاص می دهند که این امر ملزوم حذف بقیه موضوعات درسی به جز هنرهای زبان است. در ماساچوست، نمرات دانش آموزان در سالن مدارس در جلوی در اتاق معلمان در معرض نمایش گذاشته می شوند، در سراسر کشور مهارت معلمان از آنان گرفته شده است چرا که وادار به اجرای برنامه ی درسی ای شده اند که توسط دیگران تدوین شده است.20. بنابراین، پرسش این است که : چگونه است که محافظه کاران اجتماعی که به طور سنتی ظاهرا خواستار دخالت کمتر دولت در زندگی افراد می شدند، " دست برداشتن دولت از سر مردم" کنترل دولت بر معلمان و دانش آموزان را افزایش داده اند؟به منظور پاسخ به این معما، بری، اسبرن و رز در مقدمه شان بر: فوکو و منطق سیاسی: لیبرالیسم، نئولیبرالیسم و عقلانیت دولت (1995) به خوبی نقش در حال تغییر سازمان های دولتی(مانند وزارت آموزش و پرورش) و نیمه دولتی(مانند کنفرانس ملی آموزش) را شرح داده اند. بری و همکاران می نویسند که: نئولیبرالیسم به طور متناقضی در کنار انتقاد از نتایج کشنده ی "دخالت دولت" در زندگی افراد، با همه ی وجود به وجود آمدن و به کارگیریِ شکل های سازمانی و روش های فنی ای را سبب شده است که به منظور گسترش یک نوع آزادی اقتصادی لازم اند که ممکن است در شکل های استقلال، انتخاب و تعهد شخصی تبلور پیدا کند (بری و همکاران،ص10).وزارت آموزش و پرورش به طور فزاینده ای در زندگی معلمان و مربیان آن ها دخالت می کند. بری می نویسد که آن ها از طریق "حسابرسی و نظارت" سامان دهی (تنظیم) معلمان را بر عهده می گیرند (بری و همکاران11ص).سامان دهی از طریق ابزارهای تکنیکی مانند استاندارد ها، آزمون ها و اندازه گیری هایی که "تکنیک های اتصال هدایت به سمت روابط خاص با موضوعات مورد علاقه ی حکومت" و نیز "اتصال دوباره به شیوه ای کارآمد و تحقیقات در مورد تمرین قدرت در " سطح مولکولی" (در مدارس) با استراتژی های برنامه در سطح یکپارچه" از آن جمله اند(بری و همکاران،ص13). همچنین در آزمون های استاندارد شده و استاندارد های اجرایی سازمان آموزش و پرورش این امر منعکس شده است که :مقامات دولتی در پی آن هستند که شکل هایی از تخصص را به کار گیرند که با داشتن یک فاصله از جامعه بر آن نظارت کنند، بی آن که به شکل های مستقیم سرکوب یا دخالت متوسل شوند. از این نظر، نئولیبرالیسم کمتر از آن که نوعی عقب نشینی در مقابل "دخالت" دولتی باشد، نوعی رونوشت از تکنیک ها و شکل هایی از تخصص است که برای اعمال دولت مورد نیاز است(بری و همکاران،ص4).سازمان های دولتی و نیمه دولتی تلاش کنند تسلط خود را نگه دارند اما به جای این که دقیقا آن چه باید انجام شود را مشخص کنند، نیازها و استانداردها را آن چنان معرفی می کنند که منطقی و غیر قابل بحث به نظر می رسند و در مرحله ی اجرایی نیز گستره ی محدودی را برای آن ها در نظر می گیرند.این امر باعث می شود که بازیگران اجتماع، از جمله معلمان، به اشتباه احساس آزادی و انتخاب می کنند. همان گونه که رز می نویسد،" مؤسسات سیاسی رسمی "از یک حد فاصل حکومت می کنند و " این بازیگران را به عنوان افرادی که دارای مسئولیت، استقلال و انتخاب هستند درک می کند و تلاش می کند با شکل دهی و بهره گیری از آزادی آن ها، بر آن ها اعمال نفوذ کند " . (رز،1995، ص54-53).21. دولت های نئولیبرالی با استفاده از استاندارد ها، ارزیابی ها و پاسخ گویی در پی آن هستند که نوعی از تفکر خاص در مربیان ( مدرسان ) به وجود آورند، آن نوع تفکری که در آن آموزش به عنوان راه کاری برای تربیت افراد برای تبدیل آنان به مولدان اقتصادی عمل می کند. آموزش از جهت داشتن نقش در شکل دهی شهرودان، زیبا شناسی، اخلاق مدار و سیاسی دیگر ارزشی ندارد، بلکه هدف این است که آن نوع دانشی ارتقا یابد که در بهره وری اقتصادی مشارکت دارد و دانش آموزانی تربیت می کند که مولد و مطیع هستند. بلک مور برای جمع بندی آورده است که "سیاست آموزشی از توجه به درونداد و فرایند آموزشی به بُرونداد و نتیجه تغییر پیدا کرده است؛ یعنی از مقوله ی آزاد اندیشی به مقولات شغلی، از ارزش درونی آموزش به ارزش ابزاریِ آن و از اندازه گیری های موفقیت آن از لحاظ کیفی به اندازه گیری های کمی " (2000،ص34)22. باید در مقابل نئولیبرالیسم و حرکت به سمت پاسخ گو کردن دانش آموزان و معلمان در راستای آزمون های استاندارد شده، انتقاد و مقاومت کرد. بوردیو در کتاب کارهای مقاومت: در برابر استبداد بازار (1998) ما را تشویق می کند که در مقابل منطق نئولیبرالیستی مقاومت کنیم:ما در همه جا و در تمام طول روز این گفتمان را می شنویم و این همان چیزی است که آن را تبدیل به گفتمان غالب می کند. گفتمانی که هیچ دیدگاه مخالفی ندارد و موفق شده خود را به عنوان گفتمانی بی بدیل و بدیهی عرضه کند. در نتیجه این حضور همه جانبه است که این گفتمان بدیهی و مسلم تصور می شود. این امر نتیجه ی یک کار تلقینی نمادین است که در آن از یک طرف روزنامه نگاران و شهروندان عادی به صورت منفعل شرکت دارند و از طرف دیگر که مهم ترین جنبه است، تعدادی اندیشمند به صورت فعال مشارکت دارند.بوردیو یاد آوری می کند که جایگزینی برای اندیشه ی نئولیبرالیستی وجود دارد و باید از جهان محتمل و سیستم آموزشی ای دفاع کنیم که در آن بر چیزی بیشتر از کار آمدیِ اقتصادی تأ کید می شود.
منابع:Barry, A; Osborne, T. and Rose, N. (1996) Foucault and Political Reason: Liberalism, Neo-liberalism, and Rationalities of Government (Chicago: University of Chicago Press).Bourdieu, P. (1998) Acts of Resistance: Against the Tyranny of the Market (New York: The New Press).Bourdieu, P. (1999) The Weight of the World: Social Suffering in Contemporary Society. Stanford: Stanford University Press.Education Week, (Feb. 14, 1996) p. 17.Fones-Wolf, E. (1994) Selling Free Enterprise: The Business Assault on Labor and Liberalism 1945-1960. Urbana: University of Illinois.Harvey, D. (2000) Spaces of Hope. Berkeley: University of California Press.Hursh, D. (2000) "Social Studies within the Neo-Liberal State: The Commodification of Knowledge and the End of Imagination." Theory and Research in Social Education.Hursh, D. and Ross, E. W. (2000) Democratic Social Studies: Social Studies for Social Change. New York: Falmer Press.Marx, K. and Engels, F. (1952 ed.) Manifesto of the Communist Party. Moscow.McNeil, L. (2000) Contradictions of School Reform: Educational Costs of Standardized Testing. New York: Routledge.Mills, R. (2000, May 12) Meeting with author.Miner, B. (1999/2000, Winter) "Testing: Full Speed Ahead." Rethinking Schools, 14(2), 3, 8-10.Parenti, C. (1999) "Atlas Finally Shrugged: Us Against Them in the Me Decade." The Baffler, 13, 108-120.Patten, G. (October, 1999) Presentation to the New York Association of Colleges of Teacher Education Conference. Albany, N.Y.Peters, M. (1994) "Individualism and Community: Education and the Politics of Difference." Discourse, 14(2).Puiggros, A. (1999) Neoliberalism and Education in Latin America. Boulder, Co.: Westview.Rose, N. (1996) "Governing 'Advanced' Liberal Democracies," in Barry, A, Osborne, T. and Rose, N. (Eds.) Foucault and Political Reason: Liberalism, Neo-liberalism, and Rationalities of Government (Chicago: University of Chicago Press).Smith, N. (n.d.) Standards Mean Business. National Alliance of Business."State Plans System for Grading Schools." (2000, February 10) Albany UnionVilas, C. (1996) "Neoliberal Social Policy: Managing Poverty (Somehow)." NACLA Report on the America, 29(2), pp. 16-21.مرجع:Cultural Logic, ISSN 1097-3087, Volume 4, Number 1, Fall, 2000.

خطاب به همه ي آموزگاران



خطاب به همه ي آموزگاران
درخواست كميسارياي آموزش خلق روسيه


آناتول. و. لوناچارسكي

برگردانِ: پیمان فاضلی

توضیح وبلاگ
: ما قصد داریم با توجه به روالی که برای این وبلاگ در نظر گرفته ایم بر انتشار مقالاتی انتقادی در زمینه های مختلف متمرکز بشویم. یکی از این موارد که از نظر ما در شرایط کنونی اهمیت تعیین کننده ای دارد مقوله ی "آموزش" است. مقالات مختلفی را در این زمینه در آینده منتشر خواهیم کرد و برخی از این مطالب همچون مطلبی که اکنون ارائه می شود در چارچوب یک رجوع تاریخی می گنجند که برای نقد و بررسی و بازبینیِ راهگشای مسائل امروزمان ضروری هستند. از همه ی علاقه مندان تقاضا داریم در این زمینه ما را یاری دهند.

رُفقا:

از چند دهه ی گذشته برگزیده ترین روشنفکران در خدمت مردم بوده، و به این خدمت افتخار می كرده اند.به نظر می رسيد در ورای ِ آموزش، بیدارباش ِ دانش درمیان توده ها یکی از بزرگترین مسائل آن است.به علاوه برترين نمايندگان روشنفکري خود را به عنوان نابغه هایی منتخب و حاملان فرهنگی برتر در نظر نمی گرفتند؛ که فرا خوانده شده باشند تا از انجيل، فرامين از پيش آماده شده اي را براي بربرها موعظه كنند.کاملن در نقطه ی مقابل، توده ی برخاسته همگی در پی انگیزشی خلاق، استقلالی دیرينه و خلق دنیای ِ اجتماعی، اخلاقی و هنری ِ جدید بودند.در فرایندی کامل که میل غریزی سودجویی به واسطه ی عدالت، به یک آگاهی انقلابی و فعالیت داغ اجتماعی تغییر شکل یافته بود، در واقع نقش تحصیل کرده ها در روشنگری مردم کم نبود. در فوریه ی 1917، مردم همچنان که نیمه هشیار بودند و ضرورتن به سرنگونی سرير پادشاهي فاسد اصرار می ورزيدند، و سپس متوقف شدند- مثل یک غول نیمه بینا - نمی دانستند که از آن پس چه باید کرد.توده ی مردم سرنوشت و پیروزیش را به مبارزان راستین انقلاب و به گروه بزرگی از سرشناس ترین افراد در جهان انقلابی سپرد. اما در میان این نماینده های واقعی طیف روشنفکری، دو ایده برجسته شد: اول، ضرورت جنگ مداوم و دوم، ضرورت یک مصالحه ی اجتماعی با بورژوازی ِ موجود.هر دوی اين ایده ها از مردم نبودند اما این توده ها بودند که پيروز گشتند . با این وجود هنوز خطر ضعیفی وجود داشت که تنها یک حزب– از امیدهای پنهانی که مطلوب مردم بود – مفهوم این پیش آمدها را به نفع آینده ی قدرتمند خود به چنگ بیاورد.روشنفکران، در دسته های مقاومت به همراه بورژوازی ضد انقلابي دست در دست یکدیگر متشکل شده بودند و کشور را بدان راهی کشاندند که روسیه به ورطه ی نابودی افتاد. توده ها برای نجات خود - برای نجات روسیه و انقلاب- تلاشی تکان دهنده به نمایش گزاردند. با این وجود این تنها آگاهی زاده شده از وضعیت ویرانگر نبود که توده ها را به سوی سومین انقلاب واداشت. قیام 25 اکتبر منجر به سرنگونی دولت ائتلاف شد. اما از این گذشته تمایل شدید برای عدالت اجتماعی در تمایل به اصلاحات بنیادین اجتماعی به مثابه ی پیش درآمدی فوری از آغاز مسلم برنامه ی مدون سوسیالیستی اظهار شد. در روسیه برای اولین بار توده ها به طور مستقل با برنامه ی خویش بیرون ریختند و می خواستند دولت را به دست خویش بگیرند.و روشنفکران با تلاش قهرمانانه ی پرولتاریا در خلق دولتی قدرتمند از مردم -آن هم در آستانه ی تباهی - و در تلاش برای سازماندهی کشور به مثابه ی پایانی برای جنگ، چگونه برخورد کردند؟روشنفکران با این فداکاری با عداوتی مثال زدنی برخورد کردند. نه تنها از همه ی یاری شان به پرولتاریا سر باز زدند، چه بسا از هر دسیسه ای در مصاف با آن به وجد می آمدند. همچون لگد کردن سر ِ مار، برای نابود کردن قهرمانان جوانِ شکست خورده از هیچ فرصتی درنگ نكردند و با بغضی زهر آلود در هر کوی و برزن دون مایگی ارتش نظامی و رهبران ناشايست پرولتاريا را جار زدند.آری طبقه روشنفکر با بی صبری تمام در کمین نابودی پرولتاریا است. به همراه میلوکف شکست انقلاب را به تداوم لا ینقطع آن ترجیح می دهد و همراه با ریابوشینسکی با اشتیاقی سیری ناپذیر لحظه ای را انتظار می کشد که گرسنگان با دست های لاغرشان آماده اند تا گلوی مردم را بدرند. زمانی به نوع دوستي، به انقلابی گری و به سوسیالیسم عشق می ورزد و حالا دم از حکومت خودکامه (اتوکراسی) می زند. بانگ بر می آورد، " بنگرید، انقلاب بزرگ!"، " نیمی از روسیه به دست بلشویک های شریر و به سرکردگی هیئت حاکمه جماهیر شوروی (سويت ها) ویران گشته است. بلشویک ها خائن اند، آشوبگراند، عوام فریب اند."و حالا بلشویک تنها مانده با پرولتاریا و پذیرش بار سنگین مسئولیت در قبال نمایندگی روشنفکری برای مردم رژیم جدید؛ تنها با اتکاء به شانه های خویش. و البته گويا آنها در اشتباه اند، و - اگر آن ها در اشتباه اند- چرا شما برای اصلاح شان و نجات کشور پا پیش نگذاشته اید؟ شما با سیاست های پرولتاریا مخالفید پس آن ها را نقد کنید. این حقیقت ندارد که شما از حق تبلیغات آزاد منع شده اید. روزنا مه های اجتماعی- میهن پرست آشکارا بازوی قدرتمندی در برابر روشنگری مردم خوانده می شوند و هنوز به کارشان ادامه می دهند. هرگز روزنامه ای وجود نداشته است که به اندازه ی همین روزنامه ی سوسیالیست های حقیقی (بلک هاندرد) سراسر مغرضانه باشد. تنها کسانی که غیر منصف هستند می توانند بگویند که نقدی کارساز و معتدل در شرایط موجود غیر ممکن است.اما از این گذشته، اگر در قاموس سیاسیِ روشنفکری تنها مانع تراشی و سرزنش بی رحمانه می تواند يافت شود و چیزی فراتر از این به پرولتاریا و دولتش نبخشاید، پس دیگر معنی تحریم منابع تغذیه کشور و دستگاه مالی چیست؟تنها برای نابودی بلشویک؟ آری، بگذار جهان سراسر به تباهی رود اگر در این نابودی، "عوام فریب" های ملعون را نیز به خاک می سپارد.اما ما به خوبی آموخته ایم که چگونه انزجار خود را به زبان طبقات بازگو کنیم. طبقه روشنفکر که در مواضعی بی طرف همگام با جلادانی چون "رومانوف" که کشور را به ورطه ی نابودی کشاندند؛ دست در دست سرمایه دارها از طریق یک جنگ دراز مدت؛ و بورژواهای زمین خوار، به همكاري پرداختند؛ چیزی جز اثبات ضعفشان در همراهی با پرولتاریا نبود.آیا ممکن است که کار و فکر و زندگی ات را فقط تا مادامی که در مقام ولّی مردم هستی- و نه چیز دیگر- فدای آنان کنی، اما کورکورانه با پرولتاریا دشمنی ورزی آن هم در لحظه ای مهم و پر مخاطره که با اولین انقلاب در روسیه مواجه شده و در آستانه ی به قدرت رسیدن است؟آیا میان خرده بورژوازی و توده ی مردم دریایی ست که نمی شود میان آن ها پل زد؟ آیا بی عملگی، روشنفکر ها را سوسیالیست هایی تنها در کلام جلوه نمی دهد و در واقع غمخوار استثمار کننده تا استثمار شونده؟ بله، در واقع چنین است. در واقع طبقه روشنفکر خودِ بورژوازی ست. اما هم زمان رسالت خاصی در جامعه دارد. او عضو و تابع دانش اجتماعی و آگاهی ست. به زعم لاسل، اتحاد علم و مطبوعات يك پديده ی كاملن طبیعی است. یک هنرمند واقعی باید نسبت به حقیقت بسیار حساس باشد، به زیباییِ شجاعت و به خواست آزادی.معلم، معلم حقیقی، باید پیش از هر چیز به همراه توده در همه ی تجربه هایش شریک باشد و در میان مشکلات آن ها باشد.واقعا ً آیا امیدی باقی نمانده است؟ این حمله ها پایانی نخواهند یافت؟ آیا ممکن است که در نهایت امر وقتی سرانجام پرولتاریا با تمام قدرت بر رژیم پوسیده و اختاپوس بورژوازی – که دارد به واسطه ی روشنفکران انقلابی و منشویک های دموکرات از بن احیاء می شود- پیروزی یافته است همچون این دو، پرولتاریا نیز در گور این ها دفن شود، در گور استنشاق عمومی شان؟بر شما معلم هاست –از زن و مرد- كه ایشان را عبرت قرار دهید. با بایکوت کردن آن ها را ساقط کنید. بیایید مدرسه ی جدیدی از مردم بنا کنیم. من، کمیساریای آموزش خلق، نمی خواهم چیزی را به شما یا به مدارس تحمیل کنم. من به دور از قدرت و رجحت دیوان سالاری به شما می گویم! از این پس وزارت (آموزش) یک ارگان اجرایی ست. بیایید یک مجلس روشنفکری بنا کنیم، یک کمیته ی دولتی ِ وسیع برای آموزش مردم. بیایید با تلاشی دوستانه به کمک هم به جای وزارت هیئتی بنا کنیم- هیئتی که عقب مانده و فرمایشی نباشد، از سويی کارها را آسان تر کند و ما را در ابتکار عمل سالم یاری رساند. بیایید پروسه ی غیر متمرکز سازی مدارس و تبدیل مدیریت مدارس به خودمختارسازی ِ اعضاء را به سرانجام رسانيم. آیا حتا می توانیم از شمار مشکلاتی که با آن ها مواجه هستیم بکاهیم؟ اما آن ها همگی باید به ایجاد ارتباط مستقیم در جهت نمایندگی کارگران سازماندهی شده مصمم باشند. من یک سری مقالات در ارتباط با مشکلات بنیادینِ آموزش در روسیه را منتشر کرده ام و این اواخر دستوری مبنی بر ایجاد یک کمیسیون آموزش همگانی به کمیته ی اجرایی مرکزی ابلاغ کرده ام. این امر امکان پذیر است و بسیار محتمل است که همه ی این امور تنها با همت یک نفر فرجامی نیابد. این مقالات نظرات شخصی مرا در بر می گیرند و هدف من از این عمل نه رهبری که همکاری ست. حکم ابلاغ شده صرفن جنبه ی تشریفاتی داشته، جهت فراهم آوردن لوازم آغاز يك شروع به كار جدی.من برای خودم دورنمایی از برنامه های آتی را مجسم کردم: کمیته ی دولتی ِآموزش همگانی در یک جلسه ی فوق العاده در منتهای استفاده از نهاد گسترده ی مردمی برای اعلام مجمع آموزشی معلمان و نمایندگان مستقیم توده های کارگر سازمان یافته عمل خواهد کرد. در این مجمع ما در مباحثی آزاد و دوستانه موشکافانه اصول و مبادی مدرسه ی مردمی نو بنیاد در روسیه را مد نظر قرار خواهیم داد و مطیع رای نهایی مجمع خواهیم بود.ما در محیط آموزش فضای تعاون حقیقی را خلق خواهیم کرد. تفاوت های گروه موجود ما را نمی هراساند. یک معلم صادق و درستکار خواهان آن مدرسه ی کاملی است که شمار زیادی از شهروندان را به انسان هایی کاملن رشد یافته ارتقاء دهد. پرولتاریا نیز خواهان این است.اگر مهندسان و کارگران با هم در کار ساخت یک ماشین مولد بودند، صرف نظر از هرگونه محاسبات از سوی مديران، و از طريق نشانه هاي بهترين بهره وري راهنمايي مي شدند شكي درهمكاري آنان بدون كم ترين اصطحکاک وجود نداشت. این امر برای مدارس نیز صادق است. مردم آزادی شان را باز پس خواهند گرفت. خواسته ی ایشان به روشنی به خودشان و بچه هایشان تعلق دارد. من این را در هیئت حاکمه ی شوروی به بلندی فریاد زده ام، که در آینده تعداد 15 میلیون از بهترین شهروندان، اعضای کمیساریای آموزش خواهند بود. من این وظیفه را بدون هیچ غرور و تظاهری، تنها با حس آشکار مسئولیت پذیری، و با يك آمادگي در اولین اشاره از طرف مردم، برای رها كردن مقامم و پيوستن دوباره به صفوف پذيرفتم. و برای کنار زدن تحریم های ناشایست من خودم را متوجه شما خواهم ساخت – شما معلمان مرد و زن روسیه. و سخت منتظر روزی ام که مجمع قانون اساسی گروه معینی را در راستای آموزش همگانی برای آغاز به کارمان تعیین کند.از شما خواهش دارم که این برنامه ها را دنبال کنید: تمهید فوری برای یک کنگره آموزشی در بیشترین شعب مردمی؛ تحقق چنین کنگره ای در اولین فرصت؛ مشارکت دوستانه ی پرولتاریا و بهترین بخش "روشنفکری" در تشکیل یک مدرسه ی متحد و آزاد به معنای زنده ی کلمه.هم اکنون که مشغول نوشتن این فراخوان برای شما معلم ها هستم، نسل جدیدی در این کارزار پا گذاشته که دارد دست مرا یاری می کند – جوان، بی تجربه، اما نیرومند – بله دقیقا ً همان کارگرهایی که می خواستید بهشان خدمت کنید. از آن ها یاری بطلبيد، آن ها فاتح هستند اما تنهايند، سرشار از قدرت اند اما در آشفتگی به سر می برند. درود بر آن که در اثنای این آزمایش دشوار، دوشادوش مردم خواهد ایستاد- هم چنان که آن ها ایستادند- و شرم باد بر کسانی که مردم را تنها وانهند.و به یاد داشته باشید اگر طغیان بدسگالانه ی روشنفکران در قبال طبقه ی کارگر همچنان ادامه داشت، او با کمی سختی دوباره باریکه ای برای خود می یابد، اما چرخ های ارابه اش را نخواهد ایستاند. مردم دارند برای نوسازی یک مدرسه ی عمومی شما را به همراهی می خوانند. اگر قبول نکنید آن ها این وظیفه را به تنهایی ، به همراهی پيروان و خیر اندیشان حقیقی شان انجام خواهند داد.بازگشتی به گذشته نیست.

کمیساریای آموزش خلقآ.و. لوناچارسکی
APPEAL BY THEPeople's Commissary of Educationof RussiaA. V. Lunacharsky, To All Who TeachSource: The Class Struggle Vol. II, No. III, May-June 1918;Transcribed: Sally Ryan for marxists.org, July 2002

مارکسیسم و دانشگاه ها


مارکسیسم و دانشگاه ها




بِرتل اُلمان
ترجمه ی پویا شاکری

نقش مارکسیسم در دانشگاه ها نسبت به نقش دانشگاه ها در مارکسیسم کمی مبهم است ، اما شاید با تاباندن کمی نور به وسیله ی بازبینیِ پاسخِ کمتر شناخته شده ی مارکس به اسطوره ی باستانی رومی، هر دو موضوع روشن شود.
کاکوس یک موجود اساطیری رومی بود(1) که گاوهای نر را با عقب عقب کشاندن آن ها به داخل لانه اش می دزدید، به طوری که ردپاها نمایانگر این باشد که گاوها از آنجا خارج شدند. مارکس پس از نقل قول لوتر در مورد این داستان، اعلام می کند" یک تصویر عالی ،که مناسب سرمایه دار به صورت عمومی است،کسی که وانمود می کند چیزی را که وی از دیگران گرفته و به لانه ی خویش آورده، از خود او سرچشمه گرفته است و به علت عقب کشیدن به ظاهر این را می نمایاند که از لانه ی او بیرون آمده است."سرمایه داران خود را تولید کننده گانِ ثروت، ایجاد کننده گانِ شغل ها، اهداکننده گانِ و بانیان خیر عمومی معرفی می کنند. رسانه(رسانه ی آن ها) معمولن به عنوان "صنعت" به آن ها اشاره می کند. آیا این توصیفی است صحیح از این که آن ها چه کسانی هستند و چه کاری انجام می دهند ؟ آنچه به روشنی از مثال کاکوس بر می آید یعنی آنچه که مارکس و مارکسیست ها ایدئولوژی بورژوازی می نامند، وقایع را آن گونه که سعی دارد با به غلط تفسیر کردنِ آن وارونه جلوه دهد، تحریف نمی کند. همگی قادر به دیدن ردپاهایی هستند که آنجا وجود دارند، اما اگر ما خود را محدود کنیم به چیزی که فورا ظاهر می شود (موضوع مبحث علوم اجتماعی " تجربی ") ما به این نتیجه خواهیم رسید که این دقیقا در تضاد با حقیقت است .تنها اگر ما چیزی را که منجر به رویداد مورد بحث و شرایط دربرگیرنده آن شد بیازماییم (تاریخ واقعی و نظام رویدادهای تحقق یافته اش) می توانیم به درک و چرایی اینکه واقعن چه اتفاقی رخ داده است امید داشته باشیم.در مورد سرمایه داران، تنها با بررسی اینکه آن ها چگونه ثروتشان را از نیروی کار اضافی نسل های قبلی کارگران به دست آوردند(تاریخ) و چگونه قوانین، رسوم و فرهنگ ما به سمت تمایلات آن ها سوق داده می شوند(ساختار) می توانیم ببینم این سرمایه داران نیستند که به جامعه خدمت می کنند بلکه این جامعه است که به آن ها خدمت می کند.گرچه بسیاری از مارکسیسم به خاطر تاکیدش بر پروسه های اقتصادی انتقاد یک جانبه کرده اند، اما مارکسیسم به درستی تنها تحلیلِ همه جانبه از سرمایه داری به عنوان یک سیستم اجتماعی است. این تحلیل شامل یک نمای کلی از رویدادهای مختلفِ منفصل و اختیاری است، و به کرات این معنی حاصل می شود که این دقیقا ضد چگونگی عملکرد این رویدادها در داخل سرمایه داری می باشد.هنوز بعضی از مردم به پرسیدن این پرسش ادامه می دهند که: آیا باید مارکسیسم در دانشگاه تدریس شود؟ اگر ما به چشمانمان اجازه بدهیم که از سردرگمیِ ردپای باقیمانده از گاوهای نر کاکوس در بیایند، سپس ما قادر به دیدن سوال صحیح خواهیم بود:آیا یک موسسه ی آموزشی که مارکسیسم تدریس نمی کند، شایستگی این را دارد که دانشگاه خطاب شود؟مهمترین پژوهشگران غیر مارکسیست در هر رشته ای از شرکت مارکسیسم در آن، که حداقل باعث مطرح کردن سوالات بزرگتری شد قدردانی می کنند و تفاسیر کلی نگرانه ای که مارکسیسم را در برابر رویکردهای ارتدوکس ها، بزرگترین آلترناتیو در تاریخ و اقتصاد می سازد به اندازه ی کافی تصدیق می کنند. (مانده تا علوم سیاسی به این مرتبه برسد )سرمایه داران و آنان که مارکس "خدمت کاران ایدئولوژیک" نامید، همان کسانی هستند که اعتراض می کنند تدریس مارکسیسم باعث "تلقین فکری " می شود...؟ خب!! همچنان که کاکوس تمایل داشت مردم را از پی بردن به اینکه چه اتفاقی در غارش می افتاد دور نگاه دارد.

منبع :www.nyu.edu/projects/ollman(1
)کاکوس . راهزن افسانه ای معروف که در کوه اون تن واقع در نزدیکی تیبر به ایتالیا مأوی داشت . (لغت نامه ی دهخدا)

پایه های مادی آموزش( آموزش کارگران)


پایه های مادی آموزش


لنا ماروو لِویس
ترجمه ی پویا پورمهر
در میان کمک های بسیاری که سیستم سرمایه داری برای ایجاد رقابت ارائه کرده است یکی از با ارزش ترینِ آن ها ضرورتِ آموزش افراد طبقه ی کارگر است.هیچ گونه حق یا امتیاز طبقاتی و یا فرصتی به طبقه ی کارگر یا طبقه ی پایین داده نشده مگر اینکه این حق یا فرصت منفعت یا مصلحت طبقه بالایی یا مسلط را تأمین کند.در دویست سال پیش در میان کارگران می شد کسی را پیدا کرد که بتواند بخواند و بنویسد اما تعداد آن ها بسیار اندک بود.آموزش تنها یک امتیاز طبقاتی برای فرادَستان بود.رعیتی که در یک مزرعه شخم می زد نیاز به یک ذهن تعلیم یافته برای درست شخم زدن نداشت. مهارت کار با داس ، نیازی به آموزش یا تربیت ذهنی نداشت. اما تولید و توسعه ی ماشینی و استفاده از بخار و الکتریسیته ، به کار گیری ِ کارگرانی متفاوت از کارگران بی سواد یا رعیتِ تعلیم ندیده در مزرعه یا زنی که ریسندگی می کرد را ایجاب می کرد.اما برای تبدیل سنگ خامِ معدن به شمش فولادِ مرغوب نیاز به یک مهارت جدید بود. برای مونتاژ کردن قطعات گوناگون در یک موتور سنگین، به کارگر تعلیم یافته و آموزش دیده نیاز بود.خلاصه اینکه فرآیند های جدید صنعتی که سیستم سرمایه داری به جهان ارائه کرده بود آموزش و تربیت ذهنی کارگران به منظور اینکه آن ها بتوانند تولید کنندگانی مناسب و سودآور باشند را اجتناب ناپذیر(ضروری) می کرد.بنابر این سرمایه داری علاوه بر نیاز توده ی عظیم کارگران به آموزش یافتن، زمینه های اقتتصادی یا مادی آموزشِ آزاد را نیز به وجود آورد.در حالی که آموزش کارگران موجب انباشت منافع اقتصادی و مادی برای طبقه ی مسلط می شد و همچنین سودهای کلان تنها از طریق طبقه ی کارگر آموزش دیده و ماهر ممکن بود و این عوامل هنوز برتری مالی طبقه ی مسلط را مهیا می کرد ، ما شاهدیم که فاکتورهای قوی و قدرتمندی از برتری سیاسی و اقتصادی طبقه ی کارگر در حال شکل گیری است.آگاهی، قدرت است !کارگران تنها با داشتن دانش و آگاهی می توانند مسائل و مشکلات مربوط به آزادی سیاسی و اقتصادیِ خود را حل کنند.سران سرمایه داری ، کارگران را برای سودِ امروزشان آموزش می دهند اما این آموزش موجب تباهی فردایِ سرمایه داران خواهد بود.آن چه که باعث پیروزی سرمایه داری می شود در نهایت موجب سقوط خودش خواهد شد.آموزش کارگران برای سود طبقه ی سرمایه دار به معنی سود و منفعت برای عده ی قلیلی – طبقه ی مسلط امروز- است.آموزش کارگران در جهت منافع طبقه ی کارگر به معنی سود و منفعت طبقه ی کارگر و در نهایت برای همه ی نوع بشر است.آنچه که در خدمت طبقه ی سرمایه دار بوده است، روزی در خدمت طبقه ی کارگر قرار خواهد گرفت.ذهن های آموزش دیده ای که امروزه برای سرمایه داران سود ایجاد می کنند همان هایی هستند که برای لذت فردای تولیدکنندگان(کارگران) رفاه ایجاد خواهند کرد.پیروزی های آینده ی طبقه ی کارگر خیلی به تعداد آنان وابسته نیست(کارگران معمولا در اکثریت بوده اند) اما این پیروزی ها در گروِ آموزشی است که آنان کسب می کنند و نیز توانایی سازماندهیِ هوشمندانه و اقدام مشترکشان در زمینه های سیاسی و اقتصادی.بگذارید همواره به یاد داشته باشیم که آگاهی قدرت است!
Lena Morrow LewisThe Materialist Basis of EducationSource: The Masses, March, 1912Transcribed: Sally Ryan for marxists.org in 2002