۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
ضرورت نقد به گذشته ی چپ جهان و ايران(قسمت ششم)سرمايه داري دولتي و ديپلماسي بين المللي(مسئله ي ايران)
۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه
خود زنده گی نامه نوشتِ «مِری جونز»(برگردان:بهار.ش)
(از فعالین سرشناس جنبش کارگری آمریکا)
برگردانِ: بهار.ش
توضیح وبلاگ:ترجمهی فصل اول از کتاب«خودزندهگینامهنوشتِ» مری جونز Mary Jones از رهبران سرشناش جنبش کارگری آمریکا اکنون ارائه میشود و فصلهای بعدی هم به مرور منتشر خواهند شد.همین جا لازم است برای همکاری صمیمانه ی رفیق بهار.ش سپاسگزاری خودمان را اعلام کنیم.
فصل(۱)
سالهای نخست
در سالِ 1839 در شهرِ cork ایرلند به دنیا آمدم. مردمِ شهرِ من فقیر بودند. نسلها برایِ آزادیِ ایرلند جنگیده بودند. اکثرِ اقوامِ من در آن کشاکش کشته شدند. پدرم، ریچارد هریس(richard harris) ˓ در سالِ 1835 به آمریکا آمد و به محض اینکه شهروندِ آمریکایی شد بهدنبالِ خانوادهاش فرستاد. شغلاش به عنوانِ خدمهیِ ساختوسازِ راهآهن او را به تورنتو در کانادا کشاند. و این جایي بود که من بَرده شدم، اما بهعنوانِ فرزندِ یک شهروندِ آمریکایی. و از بابتِ این شهروندبودن همیشه به خود غَره بودم.
بعد از تمامشدنِ دورهیِ متداولِ مدارس˓ به قصدِ معلمشدن در دانشسرا شرکت کردم. خیاطی را هم همینطور˓ بهطورِ حرفهای آموختم. شغلِ اولام تدریس در یک صومعه واقع در شهرِ Monroe در میشیگان بود. بعدها به شیکاگو آمدم و یک موسسهیِ خیاطی تاسیس کردم. ترجیح میدادم خیاطی کنم و بدوزم تا این که به بچههایِ کوچک ریاست کنم. هرچند که باز به تدریس پرداختم˓ اما اینبار در Memphis ˓Tenessee. در سالِ1861 در ممفیس ازدواج کردم. همسرم ریختهگرِ آهن بود و یکی از اعضایِ اتحادیهیِ ریختهگرانِ آهن.
در سالِ 1867 تبي مسری ممفیس را فراگرفت. قربانیان آن عمدتا فقرا و کارگران بودند. ثروتمندان و مرفهان از شهر گریختند. مدرسهها و کلیساها بسته شد. مردم مجاز نبودند که بدونِ جواز واردِ خانههایِ قربانیان تبِ زرد شوند. فقیرها از عهدهیِ استخدامِ پرستار برنمی آمدند. آن سمتِ خیابان˓ مقابلِ خانهیِ من ۱۰ نفر که از تبِ زرد مرده بودند بهخاک سپرده شده بودند. مردهها احاطهمان کرده بودند. آنها شبانه، بدونِ مراسم و تشریفات سریعا دفن میشدند. تمامِ مدت صدایِ ضجه و زاریهایِ سرسامآور شنیده میشد. چهار بچهیِ کوچکام یکییکی مریض میشدند و میمردند. بدن کوچکشان را میشستم و برایِ تدفین آمادهشان میکردم. شوهرم هم دچارِ تب شد و مُرد. تمامِ شبهایِ غمبار را تنها نشستم. هیچکس سراغام نمیآمد. هیچکس نمیتوانست. خانههایِ دیگر هم بهاندازهیِ خانهیِ من مصیبتزده بودند. تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب، صدایِ سایشِ چرخهایِ ارابهیِ مرگ را میشنیدم. بعد از آن که اتحادیه همسرم را به خاک سپرد، مجوزِ پرستاری از مبتلایان را گرفتم و تا ریشهکنشدنِ بیماری آن کار را ادامه دادم.
به شیکاگو برگشتم و با یک شریک خیاطی را شروع کردم. خانهمان در خیابانِ واشنگتن در کنارِ دریاچه بود. برایِ اشرافیانِ شیکاگو کار میکردیم. فرصتِ خیلی مناسبی بود که تجمل و افراط زندهگی آنها را از نزدیک ببینم. اغلب وقتی برایِ اشراف و نجیبزادهگان که در شکوه برساحل زندهگی میکردند، خیاطی میکردم، از قابِ شیشهای پنجرهی بیرون رو نگاه میکردم و فقیرها را میدیدم، بیچارههایی که از سرما میلرزیدند، بیکار و گرسنه، کنارِ دریاچهیِ یخزده سرگردان بودند. مقایسهیِ شرایطِ آنها با آرامشِ گرم آنهایی که برایشان خیاطی میکردم زجرآور بود. حالوروزِ آنها برایِ کارفرماهایِ من هیچ اهمیتی نداشت.
تابستانها هم همینطور، از همان پنجرهها، مادرهایی را میدیدم که از ناحیهیِ زاغههایِ غربِ شهر میآمدند، نوزادها و بچههایِ کوچکشان را خَرکش میکردند تا شاید نفسِ راحتی کنارِ دریاچه بکشند. شبها که اتاقهایِ اجارهای بهطرزِ خفقانآوری گرم بود، شب را در پارکها میخوابیدند. اما ثروتمندان که صدقههایشان را به خیریه داده بودند، به ساحل و کوهستانها میزدند.
در اکتبرِ 1871، کارگاه و هرچه که داشتیم و نداشتیم در آتشسوزیِ بزرگِ شیکاگو سوخت. آتش هزاراننفر را آواره کرد. ما تمامِ شبوروز بعدش را بدونِ غذا کنارِ رودخانه گذراندیم، اغلب برای خنکشدن تن به آب میزدیم. کلیسایِ قدیمی "سِنتمری" در خیابانِ Wabashبه رویِ آوارهها باز بود، و من تا وقتی که جایی برای ماندن نداشتم آنجا اتراق کردم. در همان حوالی˓ در یک ساختمانِ قدیمیِ خراب شده که در آتشسوزی سوخته بود. شوالیه های کار (knights of labor) نشستهایی برگزار میکردند. شوالیههای کار (knights of labor) تشکیلاتِ کارگریِ آن روزها بود. بعدازظهرها را در نشستهایِ آنها میگذراندم و به سخنرانیهایِ با شکوهشان گوش میکردم. یکشنبهها هم در جنگل جلسات را برگزار میکردیم. آنروزها روزهایِ مبارزهیِ پیروزمندانهیِ کارگران بود، روزهایي که جائي نداشتیم. وقتی که خبري از دبیرهایِ سندیکائی که حقوقِ بالا میگرفتند و با دشمنانِ طبقهیِ کارگر ضیافتها داشتند نبود. آنروزها روزهایِ شهدا و جانباختهگان بود.
و من با جنبشِ کارگری آشنا شدم. فهمیدم که در سالِ 1865، بعد از پایانِ جنگِ داخلی، گروهي از مردان در در Louisville در کنتاکی ملاقات کردند. آنها که از شمالوجنوبِ کشور آمدهبودند "آبی ها" و "خاکستری ها"ئی بودند که یک یا دوسالقبل بر سرمسالهیِ بردهداریِ سنتی با هم سر جدال داشتند. آنها مصمم بودند که وقت آن رسیدهاست که باید برایِ مبارزه علیه نوعِ دیگري از بردهداریِ حیوانی، یعنی بردهداریِ صنعتی برنامهای طرح کرد. و این تصمیم بود که منجر به تشکیلِ شوالیههایِ کار شد.
بعد از آتشسوزیِ شیکاگو بیشتروبیشتر مجذوبِ مبارزهیِ کارگری شدم و تصمیم گرفتم که نقش فعالی در تلاشِ کارگران برایِ بهبودیافتنِ شرایطي که تحتِ آن کار و زندهگی میکردند داشته باشم. این بود که عضوي از شوالیههایِ کار شدم.
یکيازاولیناعتصابهایي که یاد دارم در دههیِ هفتاد اتفاق افتاد. کارکنانِ راهآهنِ اوهایو و بالتیمور دستبهاعتصابزدند و مرا هم خواستند. رفتم آنجا.
کلانترِ شهر بهاجبارِ شهردارِ پیتسبورگ، دستهاي جنایتکار و بیمسئولیت را بهعنوان نائباش انتخاب کرد. آنها غارتکردند و سوزاندند. یاغیگری و چپاول کردند. اعمالشان را بهحسابِ اعتصابِ کارگران گذاشتند. فرماندار هم نیرویِ نظامی فرستاد.
راهآهنها موفق به تصویبِ قانوني شدند که براساسِ آن خدمهیِ قطار موظفبودند قبل از اعتصاب لوکوموتیوها را به آشیان ببرند. اعتصابکنندهها این قانون را صادقانه اطاعت کردند. تعدادِ زیادي لوکوموتیو درآشیانههایِ پیتزبورگ مستقر شدند.
شبي که طغیان بهراه افتاد رویِ صدها واگنِ بار که بر خطِ راهآهن ایستاده بودند نفت پاشیدند و شعلهورشان کردند و تا آشیانها رویِ ریل حرکتشان دادند. آنجا هم آتش گرفت. بالایِ یکصد لوکوموتیو که به شرکتِ راهآهنِ پنسیلونیا تعلق داشت نابود شد. شبِ ناآرامي بود. شعلهها آسمان را نورانی کردهبودند و به شعلههایِ سوزانِ سرنیزههایِ سربازان تبدیل شدند. اعتصابکنندهگان به شورش و ایجادِ حریق متهم شدند، هرچند که مسَلم بود که آنها نبودند که آتش را برافروختند بلکه مسوولانِ پیتسبورگ با حمایت از اوباش دستبهاینکار زدهبودند، چراکه مدتزماني بود که در رابطه با امتیازاتِ شهرشان مورد تبعیض قرار میگرفتند.
من اعتصابکنندهگان را شخصا میشناختم. من میدانستم آنها شدیدا با زیرِپاگذاشتنِ قوانین مخالف بودند و هروقت یکي از اعضایشان دستبهخشونتمیزد تنبیه میشد. من میدانستم، همانطور که همه میدانستند که چهکساني عاملانِ واقعیِ آتشسوزیِ راهآهن بودند. آنجا بود که در اوایلِ شروعِ کارم متوجه شدم که کارگر باید جورِ گناه و اشتباههایِ دیگران را بکِشد.
دراینچندسال شاهدِ آغازِ زندهگیِ صنعتی در آمریکا بودم. همپایِ رشدِ کاخانهها و توسعهیِ راهآهنها، با ذخیرهیِ سرمایه و رشدِ بانکها، قوانینِ ضدِ کارگری هم بیشتر میشد. اعتصابها یکيبعدازدیگري به راه میافتاد. ظلم و جبر آمد و این باور در قلبها و اذهانِ کارگران نشست که قانونگذاران تنها خواستهایِ صنعتگَران را تحقق میبخشند.
ادامه دارد...
۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه
مروری بر «نقد كُشي» در تاریخ جنبش چپ و كمونيستي ايران و جهان و نقدی مختصر بر حزب كمونيست ايران

از پويايي تا سكون
مروری بر «نقد كُشي» در تاریخ جنبش چپ و كمونيستي ايران و جهان
و نقدی مختصر بر حزب كمونيست ايران
نوشتهی مزدک چهرازی
انتشارات پروسه
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
ایدهئولوژی و خاستگاهِ فکریِ سرمایهداریِ دولتی در شوروی

(ضرورت نقد به گذشته چپ جهان و ايران- قسمت پنجم)
مزدک چهرازی
در بخش قبليِ نقدِ خود، به استالينيسم پرداختيم و ريشههاي فكري و عملي اين انحرافِ پديد آمده در چپ جهاني و به طور مشخص در اتحاد شوروي را بررسي كرديم. پايههاي مادي استالينيسم تسلط بر ارزش اضافي توليد شده توسط خيلِ عظيم مُزدبگيران و ضبط و استفاده از انباشت سرمايهی حاصل از آن بود. در روبناي اين شكل از سرمايهداري يك ايدهئولوژي با تمام مشخصههاي آن قرار داشت: ايدهئولوژيِ بورژوازيِ استاليني.
ماركس در كتاب "ايدهئولوژي آلماني"، ايدهئولوژي را آگاهي واژگونه شده ميخواند. اين همان آگاهيِ واژگونهاي است كه طبقهی حاكم براي حكومت كردن و فريب طبقهی كارگر استفاده ميكند: «پنداشت، تفكر و مناسبات عقلاني انسانها در اين مرحله هنوز به مثابهی سرچشمهي مستقيم رفتار مادي آنان ظاهر ميشود. همين واقعيت نيز دربارهي ثمرات عقلاني آنگونه كه در سياست، قوانين، اخلاق، مابعد الطبيعه و غيرهي افراد متبلور مي شود، صدق ميكند. انسانها سازندهگان مفهومات، تصورات و غيره خويشاند، يعني انسانهاي واقعي و فعال، آنگونه كه توسط نيروهاي مولدهي معيني و مراودهی مطابق با آنها تا دورترين اشكال خود مشخص ميشوند. آگاهي نميتواند هيچ چيز ديگري جز موجودِ آگاه باشد، انسانها و روابط آنها هم چون در يك تاريكخانهي عكاسي باژگونه به نظر ميآيند اين پديده درست همان اندازه ناشي از فرايند ـ حيات تاريخي آنها است كه واژگونيِ اشيا در شبكيه ناشي از فرايند ـ حيات جسماني است » (ايدهئولوژي آلماني ـ كارل ماركس ، فردريش انگلس ـ ترجمه تيرداد نيكي). انگلس هم در کتاب "لودویک فوئر باخ و پایان ایدئولوژی آلمانی" نیز به همین می پردازد و همین دیدگاه را دارد. همين ايدهئولوژي كه در ادبيات ماركس منفور بود با مرگ لنين معنايي انقلابي يافت ! جدال ميان دو جناح راست و چپ حزب به رهبري استالين و تروتسكي در رايج كردن اين كلمه به شكل مثبتاَش تاثير مهمي داشت. هم استالين و هم تروتسكي مدعي بودند مفسر و راهبَرِ "ايدهئولوژيِ ماركسيسم لنينيسم" هستند. هر دو، آموزههاي لنين را لنينيسم ميخواندند، واژهاي كه در دوران لنين هرگز به كار نرفت و لنين نيز هرگز چنين ادعايي در اين باره نداشت. در حقيقت ايدهئولوژيِ استالينيسم (بخوانيد بورژوازيِ استاليني) با نام ماركسيسم لنينيسم تارهاي خود را بر ميراث انقلابِ اكتبر تنيد. شارل بتلهايم معتقد است ايدهئولوژي بر دودسته است: 1)ايدهئولوژيِ حاكم و 2) ايدهئولوژيِ رسمي. ايدهئولوژيِ حاكم ايدهئولوژيای است كه تودههاي مردم را قانع ميكند كه حقيقت اين است و بعد به وسيلهي آن درك، بر طبقهی كارگر و مردم حكومت ميكند. اما ايدهئولوژيِ رسمي با زور و سركوب حاكم گرديده و با همين مكانيزم بر ذهن تودهها حاكم ميشود. ايدهئولوژيِ حاكم بر اساس ريشههاي تاريخي چند صد سالهی بورژوازي با فئوداليسم به پيكار بر ميخيزد و پرچم خود را بر اصل دفاع از حقوق و ارزشهاي فرديِ انساني بلند مينمايد. فلسفهی بورژوازيِ قرون 16، 17 و 18 ميلادي"ماترياليسم مكانيكي" بود كه جهان را مجموعهاي از اشيای مستقل ميديد كه هر كدام از آنها استقلال و ماديت فردي دارند. در عرصهی سياسي نيز اين فلسفه شكل جامعهی مدني و مالكيتهاي خصوصي مستقل و جدا از همديگر را مييافت. بر همين اساس بود كه مالكيت خصوصي و كسب سود از كليهی مسيرها تئوريزه ميشد و اين درك با روشهاي مختلف به مردم باورانده ميگرديد.
اما در ايدهئولوژيِ رسمي خواستها و ديدگاههاي طبقه حاكم با ابزارهاي سركوب، با جاسوسي و ايجاد ترس و وحشت به زحمتكشان و تودهي مردم تحميل ميگرديد. و فرد تابعي از فرامين دستگاه رسميِ دولتي بود. در اتحاد شوروي دههي 30 ميلادي اين "دستگاه" حزب كمونيست بود. اين دركِ غلط كه منافع حزب با منافع پرولتاريا يكي است به دوران اولين دولت بلشويكي بر ميگردد. من در اين جا از كلمهي "دولت بلشويكي" و "انقلاب كارگري اكتبر 1917" استفاده ميكنم چرا كه معتقدم انقلاب اكتبر يك ضرورت تاريخي در روسيه و جهان بود و مستقيما به دست طبقهی كارگر روسيه تحقق پيدا كرد و ترکیبِ "دولت بلشويكي" را به كار ميبرم چون اين دولت تنها با شركت اعضاي حزب بلشويك و نه آن هم كادرهاي كارگر و كمونيست، كه فعالين حرفهاي سياسي حزبي تشكيل گرديد. در فاصلهي سالهاي 1917 تا 1922م. دولت مزبور فعاليت احزاب سياسي روسيه را ممنوع و روزنامههاي مستقل را تعطيل نمود. دولت بلشويكي با ديدي ولونتاريستي (ارادهگرايانه) به اجراي كمونيسم و نابودي سرمايهداري نگاه ميكرد. بلشويكها و لنين تصور ميكردند با مصادره، زندان، گرفتن آذوقهي مازاد به زور و. . . قادر خواهند بود ريشههاي مالكيت خصوصي و بازار را بخشكانند اما وقوع جنگ داخلي، مقاومت سرسختانهي دهقانانِ ميانهحال و مرفه و ايجاد بازارهاي سياه آنها را وادار كرد كه حقيقتي تلخ را بپذيرند. متاسفانه اين بار دولت شوروي براي نيل به سوسياليسم راهي را برگزيد كه به استقرار سرمايهداريِ دولتي منجر گرديد. طرح سياست نوين اقتصادي (نپ) در واقع سند شكست بلشويكها و برنامهي ارادهگرايانه و ذهنيشان از استقرار سوسياليسم بود. در هر دو مرحله جاي يك چيز خالي بود: دخالتگریِ طبقهی كارگر در امر توليد! پيش از انقلاب لنين با نگرش به نظام سرمايهداريِ دولتي در آلمان قرون 19 و 29 ميلادي و انضباط حاكم بر آن، به اين شيوهی توليد به عنوان گذار به سوسياليسم نگاه ميكرد. لنين معتقد بود انضباط حاكم بر سرمايهداريِ انحصاريِ دولتي «در مورد مهندسي و نقشهی تشكيلات جديد و عظيم سرمايهداري حرف آخر را ميزند» و تصور ميكرد پرولتاريا با اضافه كردن يك دولت شورايي به اين سيستم به سوسياليسم خواهد رسيد. به همين دليل سرمايهداريِ دولتي را پُلي براي رسيدن به سوسياليسم ميديد. او در مقالهي "فاجعهي تهديد كننده و چگونگيِ مبارزه با آن" در سپتامبر 1917م. (قبل از پيروزي انقلاب) در اينباره چنين مينويسد: « . . . شما درك خواهيد كرد كه يك دولتِ واقعا "انقلابي و دموكراتيك" به همراهِ سرمايهداريِ انحصاريِ دولتي ناچارا و ضرورتا قدمي است، حتا يك قدم بيشتر به سوي سوسياليسم . . . چرا كه سوسياليسم صرفا قدمي است رو به جلو كه بعد از سرمايهداريِ انحصاريِ دولتی برداشته مي شود . . . انحصارِ دولتيِ سرمايه يك آمادهگيِ كامل مادي است براي سوسياليسم، آستانهی سوسياليسم است، يك پله است در نردبانِ تاريخ كه قبل از پلهی سوسياليسم قرار گرفته است. بين اين دو پله، هيچ پله يا پلههايي وجود ندارد » (مجموعه آثار لنین به زبان روسي جلد 25 صفحات 357 تا 359)
سال بعد(1918م.) لنين دربارهی سرمايهداريِ دولتي و سوسياليسم چنين مينويسد(در آستانهی اجراي نپ) :
«اگر بخواهيم دربارهی عوامل اقتصادي مانند سرمايهداريِ دولتي صحبت كنيم بايستي مشخص نمايم كه اين مبارزه بين چه عناصري شكل ميگيرد؟ آيا اين مبارزه به صورت برجسته و مشخص بين عناصر سوسياليسم و سرمايهداري است؟ البته نه. همچنين اين سرمايهداريِ دولتي نيست كه با سوسياليسم در ستيز است. اما اين خُرده بورژوازي و سرمايهداري خصوصي است كه با همديگر عليه سرمايهداريِ دولتي و سوسياليسم ستيز ميكند.» (ترجمهی فارسي مقالهی چپرَويِ كودكانه و ذهنيت خُرده بورژوازي – و.ا.لنين – صفحه 17 – گرفته شده از مجموعه آثار لنين جلد 27 – صفحات 323 تا 354 – نوشته شده در 5 ماه مه 1918 م.)
در واقع نگرش مثبت به سرمايهداريِ دولتي به مثابهی متحد سوسياليسم يا پُلي براي رسيدن به سوسياليسم، پيش از انقلاب اكتبر در ذهن لنين نقش بسته بود. در اين رابطه بايستي درك لنين از دولت را بررسي كرد. همانطور كه در سطور بالا اشاره كردم دولت از ديدگاه لنين، "آلت سيادت طبقاتي" است. او در كتاب "دولت و انقلاب" ضمن بررسي مجدد نظرات ماركس و انگلس درباره دولت به جدال نظري آنها با آنارشيستها در اين باب ميپردازد. او در ادامهی بحث به نقش دولتِ سرمايهداري و سرنوشت آن پس از انقلاب سوسياليستي ميپردازد. لنين همراه با ماركس رسيدن به جامعهي بيطبقهی كمونيستي را در دو مرحله ميسر ميداند. فازِ پاييني كه همان سوسياليسم است و شكل گُذار را دارد و فاز دوم يا بالايي كه همان جامعه و شيوهی توليد كمونيستي است. در فازِ پاييني، دولتي كارگري مستقر است كه وظيفهی حمايت از مبارزهی طبقهی كارگر در مبارزهی طبقاتي عليه روابط سرمايهداري را به عهده دارد، زيرا سرمايهداري تنها از نظر حقوقي مالكيت خصوصي را از دست داده اما در شكل و ماهيت روابطِ توليدي (پول – مبادلهی كالايي – ارزش اضافي – انباشت سرمايه ) هنوز در جامعه حضور دارد. دولت در اين دوران به ديدهي ماركس "ديكتاتوري پرولتاريا" ناميده ميشود. طبيعتا با رشد قدرت طبقهی كارگر( كه كنترلِكارگري بر توليد مهمترين مولفهی آن است) و از همه مهمتر رشد و تكامل نيروهاي مولده( كه فرهنگ و تكنولوژي و شكل توليد را هم در بر ميگيرد) دولت هر روز ضعيفتر گرديده و ضرورتِ وجود آن با از ميان رفتن روابطِ توليديِ سرمايهدارانه و طبقاتِ وابسته به آن از بين ميرود. در حقيقت اين دولت تنها دولتي در تاريخ است كه به جاي تمايل به تحكيمِ خود، تمايل به اضمحلال دارد.
اما پس از پيروزيِ انقلاب اكتبر نقشِ دولت و شكلِ آن با تمام تلاشها به دليل دركِ نادرست از رابطهی حزب و طبقه به شكلِ بورژوازيِ دولتي درآمد. البته اين دورانِ گذار از ديدگاه لنين سرمايهداريِ دولتي بود. او در مقولهي استثمار و مناسباتِ توليدي دركي نزديك به كائوتسكي داشت.
كارل كائوتسكي از رهبرانِ حزب سوسيال دموكرات آلمان و انترناسيونال دوم، از نظر سياسي بسيار دور از لنين بود زيرا لنين در موضع سياسي كاملا راديكال و انقلابي محسوب ميگرديد و كائوتسكي در جناح راست قرار داشت. اما از نظر اقتصادي لنين به نوعي تاثير پذيرفته از وِي بود. اين تاثيرپذيري تنها ويژهي لنين نيست. كائوتسكي توانسته بود درك خود را بر بينالمللِ دوم و بسياري از فعالانِ آن تحميل نمايد: او سرچشمهی استثمار را در مناسبات توليدي نميديد بلكه معتقد بود مالكيت خصوصي منبع استثمار است و فكر ميكرد با از ميان رفتن مالكيت خصوصي است كه استثمار نيز از ميان ميرود. در صورتي كه ماركس مالكيت خصوصي را معلول و نتيجهی كارِ بيگانه شده و كارِ بيگانه شده را معلول فرآيند نظام و مناسبات توليديِ مبتني بر كارِمزدي ميديد. دقيقا لنين و بلشويكها با از ميان برداشتن مالكيت خصوصي ( از سرمايهداران و كارفرمايانِ مختلف) سعي داشتند تا استثمار را از ريشه بكنند غافل از اين كه تنها با انتقال مالكيت خصوصي به مالكيت دولتي كه خود "مالكيت خصوصي جمعي" بود، شكل تازهاي از سرمايهداري را ايجاد كردند. اما در معنيِ واقعيِ كلمه هيچ تغييري در كارِ مزدي و مبادلهی نيروي كار با سرمايه تغييري ايجاد نكردند. در حقيقت لنين و كائوتسكي هر دو از سرمايهداري دركي حقوقي داشتند. كائوتسكي دولت را درشكل يك كارفرماي بزرگ ميديد و سوسياليسم را در رابطه با دولت چنين تعريف ميكرد: نظامي كه 1) وسايل توليد را ملي ميكند (كه بلشويكها طي برنامهی نپ چنين كردند) 2) آنارشي در توليد، بيكاري، بيسوادي و توسعهنيافتهگي را از ميان بر ميدارند( بلشويكها نيز توليد را كاملا تابع برنامهريزيِ متمركز كردند و عقب ماندهگي در كشاورزي و بيسوادي را از بين بردند) 3) دولت سوسياليستي همچون يك تراستِ غولپيكر عمل ميكند: استخدام كارکنان و نقش كارفرما را به عهده دارد اما بَرخوردش نسبت به مُزدبگيران نسبت به سرمايهداري انسانيتر است ( دولت بلشويكي نيز از سال 1922 م. به بعد چنين نقشي را به عهده گرفت و از سال 1928 م. اين نقش را كاملا تثبيت كرد).
به همين دليل من معتقدم بسياري از سياستهاي اقتصادي لنين و بلشويكها و نزديك شدناِشان به سرمايهداريِدولتي از ديدگاه حاكم بر جريانات سوسياليستي جهان( كه انترناسيونال دوم نمايندهی جهانيِ آن در آن زمان بود) بر ميخاست. در حقيقت اين ديدگاه بر خلاف ديدگاه ماركس و انگلس است -كه براي استثمار به دنبال "ريشه" ميگشتند و آن ريشه را در مناسبات موجود ميیافتند- و تنها در تنه و شاخهها متوقف ماند و درمان را با دركي غلط و از بالا ( بدون ياريِ طبقهی كارگر و تشكلهاي واقعياَش) سازمان دادند.
ادامه دارد . . .
۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه
در جُستوجویِ ریشههای مادیِ محافظه كاری
در جُستوجویِ ریشههای مادیِ محافظهكاری

وقتی برای اولین بار از دل ویرانههای فئودالیسم به وسیلهی انقلاب اجتماعی بورژوا-دموكراتیك 1789 میلادی (همانكه انقلابِ كبیر فرانسه می خوانند)، بورژوازی به عنوان یك طبقهی نوظهور قدرت را به دست گرفت، در كشاكش آن بحرانها و هرج و مرجهای اجتماعی، بورژوازیِ نوخاسته و تازه به قدرت رسیده با دشمنان بسیاری روبرو بود، كه سعی در براندازی آن داشتند و برای خلع ید آن مبارزه میكردند. از میان نیروهای مخالف بورژوازی، یكی پرولتاریای پاریس- یا به طورِ عام جنبش طبقهی كارگرِ فرانسه بود- كه حتا در اولین ضربِ شست خود به بورژوازی، توانست در سال 1793 میلادی سلطهی جناحِ چپ تودهایِ خود را بر آن تحمیل كند. به طوری كه انقلاب را از مرزهای بورژواییاش فراتر ببرد. اما نیروهای عمدهی دیگری كه مخالف بورژوازیِ تازه به قدرت رسیده بودند، اشراف و فئودالهای خلع ید شده توسط بورژوازی و طبقهی كارگر فرانسه بودند كه خواستار بازگشت قدرت به قبل از 1789 بودند. زیر فشار این رویدادها بود كه بورژوازی، توانست ابتدا به یاری پرولتاریا، قدرت را به دست بگیرد. اما همین كه قدرت را به دست گرفت، شریك مبارزاتیاش را از قدرت كنار گذاشت و از آن پس در او به چشم رقیبی متخاصم و پیكارجوی نگریست، و در آن وضعیتِ بیثبات و هرج و مرج كه هنوز دورهی تثبیت آن فرا نرسیده بود، بورژوازی كه خواهان حفظ وضعیت موجود بود در كنار ابزارهای قهر به دنبال ابزارهای جدیدی از اعمال سلطه میگشت و اینگونه بود كه جامعه شناسی از دل آن تحولات زاده شد. جامعه شناسی علمی بورژوایی بود، و اساسن خاستگاه این علم، همانند سایر علوم، بورژوازیِ تازه نفس بود. جامعه شناسیِ بورژوایی در واقع علم تسلط یك طبقه بر دیگر طبقات بود كه بعدها با قرائتی جامعه شناختی از آراء كارل ماركس نوع جدیدی از علم جامعه شناسی پا گرفت كه اساسن به نقد نظام سلطه و جامعه شناسی بورژوایی میپرداخت؛ و به جامعه شناسی انتقادی معروف شد و بعدها در آمریكا متفكرانی چون سی رایت میلز با نقد وضعیت سرمایه داری آمریكا زمینهای فراهم آوردند، تا بستری باشد برای رشد و نمو جامعه شناسی انتقادی ِ ماركسیستی و مكتب فرانكفورت در واقع ادامهی این موضع نظریست.
محافظه كاریِ بر اریكهی قدرت نشسته، همیشه از ابزاری نظری برای اقناع دیگران جهت تثبیت وضعیت موجود سود جسته است؛ اصولن محافظه كاری بدون نظریه اجتماعی نمیتواند به سلطهی خودش بر وضعیت موجود قوام ببخشد، همچنان كه مخالفان وضعیت موجود برای تغییر و انقلابِ اجتماعی نیاز به نظریهی تغییر یا انقلابی دارند و این تضادهای عمیق طبقاتی و اجتماعی در جوامع و در كشورهایی كه منظومهای از انقلابهای اجتماعی را تجربه كردهاند میتواند مؤید این نظریه باشد.
شاید بتوان گفت كه بین اِعمال سلطهی قدرتهای سیاسی محافظه كار بر جهان و اقبال عمومی به نظریهی اجتماعی، كه توجیه كنندهی وضعیت موجود است یك رابطه دوسویه وجود دارد؛ و این نشان دهندهی نقشِ قدرت در گزینش و اِعمال نظریه است. به عنوان مثال میتوان به اشاعهی سریع نظریاتی كه برای تثبیت وضعیت موجود ادعای پایان تاریخ یا كلانروایتها و... را دارند تا جلوی هر نوع صورتبندیِ نوین و مترقی اجتماعی بگیرند؛ یا طرد آرای ماركس از محافل آكادمیك برای سالها، و تسلط مهمترین نظریه جامعه شناسی محافظه كار، یعنی نظریهی كاركردگراییِ ساختاری پارسونز در سطح محافل آكادمیك دنیا در دهههای 1950 تا1970 میلادی كه مصادف با اوج هژمونیك قدرت ایالات متحده در سطح جهان بوده است، میتواند مؤید این نظریه باشد. پس فهمِ نظریِ محافظه كاری و پیوند این فهم با كلیت جامعه، میتواند در حكم تاباندن پرتویی باشد بر زوایای پنهانِ هستی اجتماع؛ اما برای درك كلیت غرب بهتر است حیات این شیوهی تولیدی تاریخمند را در دو قرن متمایز نوزدهم و بیستم مورد بررسی قرار دهیم. برای شناخت بهتر تفكر محافظه كاری بهتر است دوباره به نقطه شروع برگردیم .
تفكر محافظهكاری در فرانسه را باید به دو نحله تقسیم كرد: یك نحله كه با روشنگری از اساس سر ستیز داشت و خواستار بازگشت به عقب و نظم دوران كلیسا بود و از هرجومرج اجتماعی و روزگار پرآشوب دوران انقلاب دل خوشی نداشت؛ این همان جریان سنت گرایی (traditional) محافظه كاری است كه پیوندهای عمیق و خاصی با كلیسا، اشراف و فئودالها داشت و شاید بتوان گفت سرچشمهی اولیهی گرایشی از رومانتیسم اروپایی را باید در این نحله پیدا كرد؛ اما نحلهی دیگری از تفكر محافظه كاری را باید به بورژوازی و اعوان فكری آن نسبت داد، كه منافع خود را در تثبیت وضعیت موجود میجست و به نوعی از شعارهای روشنگری الهام گرفته و در صدد تحقق و عینیت بخشیدن به شعارهای روشنگری و تثبیت وضعیت موجود بود.
تمدن قرن نوزدهم اروپا ادامهی منطقی سرمایه داری صنعتی بود كه از لحاظ ساختار به لیبرالیسم اولیه یا كلاسیك تعلق داشت و همچنان در مسیر مبارزه با سنتهای جانسخت و فراهم نمودن زمینههای شكوفاییِ انقلابات علمی وفرهنگی پیشرو بود. سرمایهداریِ قرن نوزدهم ازدل آشوبها و هرج و مرج های قرن هیجدهم به سلامت بیرون آمده بود و بورژوازی توانسته بود سلطهی طبقاتیاش را تثبیت نماید. اما آبشخور نظریِ اقتصادِ سرمایه در قرن نوزدهم هنوز نظریات اسمیت و ریكاردو بود و این دستِ نامرئی اسمیت بود كه بازار سرمایه را می چرخاند و دراین میان اروپا درتب و تاب انقلابهای علمی، فرهنگی و صنعتی میسوخت و در این میان پوزیتویسم به عنوان شالودهیی پایهای برای شیوهی تولید سرمایهداری، در حال پر و بال دادن به خود در همهی زمینه های علمی وفرهنگی بود؛ چرا كه اساسن پوزیتیویسم، با سرمایه داری زاده شد و تا به امروز به استحكام نظم لیبرالیستی سرمایه كمك رسانده است و ازاین منظر شاید بتوان گفت كه بحران پوزیتیوسم، بحران سرمایه داری ومحافظه كاران خواهد بود .
كشورهای اروپایی بخش اعظم ربع مسكون را با نیروی نظامی خود فتح كرده بودند و نیاز به مواد اولیه و ایجاد بازار برای فروش كالا ها، زمینه ای برای توسعهطلبیِ كشورهای مركز سرمایهی آن موقع شد. اروپا حامل فرهنگ عصر جدید بود، مدرنیته عینیت یافتگی شعارهای روشنگری بود اما به تعبیر دیوید لایون : در زهدان مدرنیته سرمایه داری نطفه بست و رشد یافت و تمام امكانات رهاییبخشِ مدرنیته را به نفع خویش مصادره كرد تا سرمایه دارى با استثمار و به بردهگی كشاندن انسان به سیستمی واجد حیات و ارگانیك تبدیل شده و فارغ از ارادهی انسان مدرنی كه می خواست رها، آزاد و برابر باشد، فرمانروایی كند؛ و این اوج حضیض انسان در تاریخی بود كه به تعبیر ماركس، سراسر شرح از خودبیگانهگیِ این انسان است.
اروپای متمدن روز به روز مرفهتر میشد، گویی دست نامرئی اسمیت، برای جهان اروپا جادو می كرد؛ اما توسعهطلبیِ این اقتصاد كمكم داشت آن را به سمت جنگهای جهانی در قرن بیستم میكشاند.
سرمایه داریِ قرن بیستم در مقایسه با سرمایهداریِ قرن نوزدهم بسیار متفاوت از آب درآمد؛ لیبرالیسمِ سیاسی و اقتصادی همیشه پشتوانهای نظری برای سرمایهداری بوده است و ازاین منظر افروخته شدنِ آتش دو جنگ در دامان لیبرالیسمِ سیاسیِ قرن بیستم نشانهی شكست فضاحتبارِ لیبرالیسمِ سیاسی درقرن بیستم است. سرمایهداریِ قرن نوزدهم كه مبتنی بر لیبرالیسمِ اقتصادی بود، شالودهی تفكراتاَش دست نامرئیِ بازار و اقتصاد خود تنظیمگرِ اسمیت بود كه به نظر اسمیت واجد عقلانیتی فطری بود كه می توانست به خیری عمومی تبدیل شود. اما مطمئنن جنگهای جهانیِ قرن بیستم، آن خیر عمومی نبود كه اسمیت از آن صحبت می كرد؛اگر چه در قیاس با جنگها ی جهانی اول و دوم در قرن بیستم ما در قرن نوزدهم شاهد چنان جنگهایی به آن وسعت نبوده ایم،اما باید گفت كه نیمهی دوم این قرن آغاز توسعهطلبیِ كشورهای مركز سرمایه برای تسخیرمستعمرات بود كه این خود آغازی بود برای تقسیم تمامیِ جهان؛ تقسیمی كه برای اولین در تاریخ بشر به واسطهی خویِ امپریالیستیِ سرمایه داری شكل می گرفت. این تقسیم ازاین منظر مهم است كه به تعبیر لنین تا پایان جنگ جهانی اول برای اولین بار تمامی جهان(تمامی نقاط كرهی خاك!!) تقسیم شد، وبعد از این باید فقط تجدید تقسیم می شد و این تجدید تقسیم تا به امروز به دو صورت حقیقی و مجازی ادامه داشته است. لنین شروع توسعهطلبیهایِ دُوَلِ استعماری را دههی 1880 میداند كه سیاستِ استعماری به ركن اصلی سیاستهای رهبران بورژوازی تبدیل شد. لنین سرچشمهی تغییر فاز سرمایهداری از سرمایهداری رقابتیـ كه مشخصهی آن صدور كالا بود ـ به سرمایهداری انحصاری ـ كه مشخصهی آن صدورسرمایه است ـ را در این دهه می جوید و صد البته تكامل این تغییر فاز را، بحران سال 1900 میداند كه به تعبیر لنین، پروسهی تمركز را هم در صنایع و هم در امور بانكی به میزان بسیار زیادی تسریع میكند. جوش خوردن بانكها با صنعت،( این اصطلاح را لنین از بوخارین به عاریت می گیرد) به سیادت كامل سرمایهداریِ مالی در اوایل قرن بیستم میانجامد كه حاصل آن تمركز در تولید و زایش انحصارها از دل این تمركز بود و چهرهی جدیدی به سرمایهداری قرن بیستم بخشید. هر چند فرماسیون سرمایهداری در قرن بیستم تغییر و تبدیلهای بسیاری را از سر گذراند تا در نهایت به بهانهی ضعف و سرانجام فروپاشی رقیباش قصد دارد به سرچشمههای اولیهی لیبرالیسمِ كلاسیك در پروژهای جهانی تحت نام نئولیبرالیسم برگردد؛ اما این رجعت، رجعتی دروغین بوده و به بحرانهای رو به تزایدش بیشتر دامن خواهد زد و به صورتی عریانتر ستمگریاَش را نشان خواهد داد و اینگونه است كه باید نئوكنسرواتیسم را در ریشههای مادیِ هر دَم دگرگون شوندهاَش جست، چرا كه سرمایهداری به تعبیر ماركس، انقلابیترین شیوهی تولید است و حیات این فرماسیون برای كشف افقهای سودِ بیشتر، به انقلاب هر روزینه در ابزارهای تولیدش بستهگی دارد چرا كه ركود ناقوس مرگ سرمایهداری را به صدا در خواهد آورد. از نظر لنین انتقال فاز در سرمایهداری به صورت تاریخی به تشدید مبارزه بر سر تقسیم جهان درارتباط است و از این منظر جنگ خود ابزاری برای تسخیر بازار و كالایی شدنِ آن جاهایی از جهان است كه هنوز به طور كامل در مناسبات سرمایهداری وارد نشده اند.
دست نامرئی اسمیت جهانِ اروپا را به سمت یك وضعیت مرفهتر و متمدنانهتر پیش میبرد و نظریهپردازان اجتماعی از برچیده شدن بساط جنگ از تاریخِ بشر سخن میگفتند بیآنكه بدانند طمع برای كسب سودِ بیشتر همیشه به نزاع و جنگ میانجامد خاصه آنكه جنگ و نزاع جوهرهی سرمایهداری است. تازه كابوس جنگهایی خونین در قرن بیستم در كمین انسان بود كه تنها یك جنگ آن از لحاظِ تلفات از مجموع تمام جنگهای تاریخ بشر خونینتر بود. آری! پس از جنگ اول جهانی، لِوِیاتان جنگ در ركود بزرگ قرن بیستم با صلیبی شكسته بر شانه به انتظار همه نشسته بود و این گونه بود كه ناقوس جنگ نیمی از قرن بیستم را فراگرفت تا بشر به سختی كابوس قرن بیستم را از سر بگذراند. آری چهل سال مصیبت و نكبت نصیب اروپا شد! و بیش از 50 میلیون كشته و ویرانیِ بسیار حاصل این جنگها بود. اروپا در یك نقطهی عطف تاریخی به سمت بربریت میرفت و خواب خوشِ پیشرفت به كابوسی بیپایان تبدیل شد.
تولد فاشیسم
ركود دههی1930 نیروهای سیاسی محافظهكار را چنان دچار تزلزل كرده بود كه از بقای سیاسی خود ناامید بودند به ویژه آنكه انقلاب اكتبر1917 روسیه بدیل تازهای در مقابل اقتصاد سرمایه قرار میداد و این بدیل درست در هنگامهی بحران اقتصادی 1930 خود را به تمامی نشان داد. اما به تعبیرهابسبام این بدیل هنوز آن اَبَرقدرتی نشده بود كه بر بیش از یك ششم دنیا سیطره داشت و جنگِ جهانیِ دوم این موقعیت را به اتحاد جماهیر شوروی بخشید چرا كه ارتش سرخ و جبههی مقاومتِ جهانیِ چپ كه ارتش یكصد هزار نفریِ ژنرال تیتو جزئی از این جبههی جهانی بود نقشی تعیین كننده در مقاومت علیه فاشیسم و پیروزی بر آن داشت.
آنچه سوسیالیسم واقعن موجودِ اتحاد شوروی را به عنوان بدیل اقتصادی سرمایهداری نشان داد؛ به تعبیر هابسبام همان مصون بودن این اقتصاد از بحران و ركود میان دوجنگ بود.علاوه بر این، اقتصاد برنامهمندِ شوروی رشدی خیره كننده داشت و مردم در اتحاد شوروی در میانهی ركود بزرگ، نسبت به مردمی كه دراتمسفر سرمایهداری میزیستند از رفاه و امكانات بهتر و برابری برخوردار بودند. مردم دراتحاد جماهیر شوروی مشكل كار یا خوراك و یا مسكن نداشتند. اگر اقتصاد لیبرالیستی با فلسفهی دست نامرئی اسمیت و خود-تنظیمگریِ بازار به همراه چپاول ثروتهای ملل دیگر به آنها یك زندهگی جادویی بخشیده بود و بعدها به لطف انحصار،از بیشترِ امتیازات زندهگی برخوردار شده بودند با باطل السِحر شدنِ این جادو به واسطهی انحصار و گرفتارشدن در ركودی سنگین، اكنون در آستانهی نیستیِ سیاسی و اجتماعی خود بودند و باید برای بقای خود به فاشیسم خوشآمد میگفتند. اكنون برای خلاصی از بحرانِ ركود بزرگ، راستِ درمانده باید دوش به دوشِ شیطان در جهنم قدم می زد! و خلاصی از این ركود و شروع دورهی جدیدی از انباشت، در ایدهی اشتغالِ كاملی نهفته بود كه از طریق جنگ میسر میشد. و تنها در همپیمانی با شر بود كه راستِ درمانده! میتوانست سنگرهای سوسیالیسمِ فراز آمده را در هم بشكند! فاشیسم در واقع گرایشی از راستِ افراطی است كه به قول هابسبام: واكنش منفی جناح راست پس از جنگ جهانی اول بود كه به پیروزیهای قاطع دست یافت.«فاشیسم دگرگونیِ آمرانهی محیط كار را با از بین بردنِ اتحادیههای كارگری و ایجاد انضباطی خشك در محیط كار به انجام رساند.»(عصر نهایت هاــ هابسبام) فاشیسم در زهدان ركود بزرگ نطفه میبندد و در دامن آن بزرگ و پرورده شده و به جنبشی تبدیل میشود كه زنگ خطر را برای دموكراسی به صدا در می آورد. اما ركود مولودهای دیگری هم داشت: سوسیال دموكراسی، بَركردنِ عبایی خوشدوخت و مناسبِ آب وهوایِ اجتماعیِ آن موقعِ كشورهای حوزهی اسكاندیناوی بود كه تا به امروزـ با وجود شكست دولتهای رفاه در اروپاـ هنوز بر تن این كشورها چشم نمایی میكند.
سیاستمدارانِ محافظهكار كه شبحِ سرگردانِ كمونیسم را بر سَر تا سَرِ اروپا احساس میكردند و میدیدند كه بیكاری و ركودِ اقتصادی جامعه را به مرز انفجار وخلعِ ید شدن آنها از منافع اقتصادی و سیاسیشان میكشاند، خود سخنگوی اقتصاد برنامهمند و ارشادی شدند و برایِ مهار بحران اجتماعی تن به اصلاح اجتماعی دادند و با شعار دولتِ رفاه سعی در حفظ موقعیت اجتماعی وسیاسی خود و حل بحرانهای رو به تزاید جامعه داشتند.
فاشیسم درآلمان و ایتالیا با دگرگونیِ آمرانهی محیط كار،صنایع نظامی را فعال كرد و از این منظر فاشیسم به اشتغال كامل هم در اردوگاه خود و هم در اردوگاه مقابل كمك كرد و باعث شد كه سرمایهداری دوباره بر ارابهیی جنگی شیفت شود و اقتصاد سرمایهداری را به سمت اقتصادی میلیتاریزه ببرد كه البته دوران جنگ سرد خود به تشدید ابتلای ساختاری سرمایهداری به نظامیگری كمك كرد. جهان بعد از جنگ جهانی دوم تصویر شكست خوردهی آرمانها و آرزوهای انسان بود.اكنون باید این جهان بین فاتحان تقسیم میشد.
اكنون اشتغال كامل دوران جنگ به سرآمده بود،و باید برای از بین بردن بیكاریِ ناشی از خاتمهی جنگ باید تدبیری اندیشیده میشد و "برای برونرفت از این بحران، طرفداران كینز در اروپا وآمریكا، مبارزه با بیكاری را هم دارای فواید سیاسی و هم فواید اقتصادی می دانستند؛ فواید سیاسیِ آن مهار جنبش كارگری دراروپا وآمریكا بود و از نظر اقتصادی، دخالت دولت در اقتصاد برای اشتغال كامل همان تقاضایی است كه درآمد كارگرانِ شاغل به وجود می آورد و بیشترین تاثیر را بر ركود اقتصادی داشت"(همان منبع ص54)
در واقع نسخهی كینزیِ اقتصاد در این ایده بود كه " دخالت دولت شرط ثبات سرمایهداری است و این شرط دراشتغال كامل نهفته بود" .كینزگراییِ اقتصادی دورههای طولانیِ رفاه و پیشرفت را برای محافظهكاران به ارمغان آورده بود. رونقِ اقتصادی دههی1950 تا 1960میلادی رونقی بزرگ و عمده بود. نقطهی چرخش به سمت لیبرالیسمِ نو در اقتصاد غرب را باید در میانهی دههی هشتاد میلادی جُست كه با به قدرت رسیدن خانم مارگارت تاچر در انگلستان و ریگان در آمریكا و چرخش چین به سمت بورژوازی، اقتصاد سرمایهداری وارد مسیر تازهیی برای كشف افقهایِ سودِ بیشتر شد. چرخش به لیبرالیسمِ اولیه، بازار آزاد و تقدیس بیش از حد مالكیت خصوصی، آغازگاه لیبرالیسمِ نو بود .
تحلیل هستیشناختیِ سرمایهداریِ قرن بیستم به عنوان یك پدیده كه واجد روحی است كه به نحوی دیالكتیكی خود را به ظهور میرساند و توجه به ظهور و افولِ بدیل تازهاش كه ازدل ركود بزرگ خود را به تمامی به رخ كشید؛ می تواند ما را به درك تغییرات پدیده در فرم و سرانجامهایِ آن كمك كند. از اینرو فراز آمدنِ سوسیالیسم در شكلی از سرمایهداریِ بوروكراتیك و افول و فروپاشیِ آن در طیِ آن سالها، شرط وقوع تغییرات سرمایهداری بوده است چه آنزمان كه راستِ درمانده خود سخنگویِ اقتصادِ برنامهمند و ارشادی شد و چه در زمانهیی كه راستِ مسلط و فاتح كبكبهی سیادت خود را در نبودِ آلترناتیوی جدی به رخ می كشد و دراین میان كنسرواتیسمِ پراگماتیستی، سازَش را متناسب با هیمنه یا ضعف اردوی آلترناتیوِ به تظاهر درآمده كوك می كند.
بیشك زمانهی ما زمانهی فطرتِ اردوگاه جنبشِ كمونیستی است، چپ در وضعیت فعلی دچار بحران هم در تئوری و هم درعمل است اما باید امیدوار بود چرا كه هر وضعیت بحرانی آبستن فرصتهاست و فرصتها از دلِ بحرانها سر برمی آورند.
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
بررسی موردی «حزب بلشویک»
نقد با تحقيق ممكن است
نه با تكيه بر روايت هاي رسمي
بررسی موردی «حزب بلشویک»
مزدک چهرازی
ضرورت نقد به گذشته ی چپ جهان و ايران- قسمت چهارم
يكي از پايه هاي نقد علمي تكيه بر تحقيقات علمي است .علمي به اين معنا كه با تقسيم بندي علوم به مطالعه ي اسناد، آمارها، مطالعات و مصاحبه هاي كتبي و شفاهي بپردازيم .نتيجه ي پرداختن به اين مجموعه ها مي تواند از خلال مبهم ترين فضا ها نتايج عيني و واقعي را به ما نشان دهند. علم اقتصاد سياسي، علم تاريخ، علم جغرافيا و ... همه گي با هم در ارتباط هستند. اين علوم با كمك علوم ديگر كامل تر و پر بارترند. مثلا براي بررسي يك صورت بندي اقتصادي با استفاده از شواهد و اسناد تاريخي مي توان به عملكرد نيروهاي اجتماعي و سياسي آن دوران پرداخت. از بررسي مجموعه ي اين عملكردها تاثير گذاري و تاثير پذيري آن نيروها بر صورت بندي مورد نظر بيرون مي آيد. يا با كمك علم جغرافيا مي توان ويژگي هاي اقليمي اقوام، ملت ها و حتا حكومت ها را ريشه يابي كرد. از همين ريشه يابي مي توان به تحليل طبقاتي و بررسي نوع و دليل فعاليت هايشان دست يافت. اين ها درست همان روش هايي است كه ماركس و انگلس و در مطالعات سرلوحه ي كار خود قرار داده بودند. آن ها نزديك به 50 سال با اين روش ها كار كرده و بر اساس آن ها به پايه ريزي نظامي "تئوريك-پراتيك" دست زدند : آن چيزي كه ماركس آن را "پراكسيس" مي خواند . پايه ی پراكسيس بر نقد قرار داشت و نقد بر روش هاي تحقيقي و تحليلي استوار است.
آن چه در تحقيقات ماركس و انگلس و البته لنين به چشم مي خورد تكيه بر آمارها و ارقام است. براي مثال انگلس در نگارش "وضعيت طبقه كارگر انگلستان" ، ماركس در نگارش كتاب هاي "سرمايه" و "گروندريسه" و لنين در تدوين كتاب "رشد و توسعه سرمايه داري در روسيه" از آمارهاي اقتصادي و سرشماري ها كمك هاي مهمي گرفته اند. آمارها نتايج خلاصه شده ي مهمي از تعداد نفوس، ميزان توليد و توزيع، ميزان انباشت ثروت هاي اجتماعي، درجه ي نفوذ احزاب و سازمان هاي سياسي، درصد رشد يا كاهش نيروهاي توليدي و . . . هستند . عموما آمار ها را مي توان موارد تحقيقاتي خوبي دانست . در مورد علوم نيز مي توان به علم جامعه شناسي اشاره كرد كه بر آمارها تكيه دارد. يعني با تكيه بر تقسيم بندي هاي جامعه شناسي مانند طبقات، لايه ها و اقشار اجتماعي به آمارهاي گوناگون در هر مورد مي پردازد و از درون آن ها نتيجه گيري هاي خود را تنظيم مي نمايد .نقد علمي جنبش كارگري جهاني و روند مبارزه ي كمونيست ها در 162 سال گذشته (يعني از سال 1848م. سال نگارش مانيفست كمونيست تا كنون) يكي از آن مواردي است كه دستخوشِ پس رفت هاي عميقي گرديده است. تغييرات مهمي كه در اتحاد شوروي رخ داد باعث شد تا نظام حاكم در اين كشور علي رغم فاصله عميقي كه با سوسياليسم واقعي داشت به عنوان تنها مدل سوسياليسم معرفي شود. پس رفت از اين جا آغاز شد كه نظام حاكم در شوروي علاوه بر سلطه بر طبقه ی كارگر و فعالان كارگري اين كشور و اِعمال شكلي جديد از استثمار و انباشت سرمايه به تحريف تاريخ جنبش كارگري اين كشور و جهان دست زد. يعني به نوعي تاريخ نگاريِ رسمي و ايدئولوژيك دست زده شده بود. اين تاريخ نگاري از دريچه اي تعريف شده و خاص صورت مي پذيرفت و منافع يك طبقه ی حكومتگر را در برداشت و آن را به عنوان تاريخ به خوانندگان و مبارزين عرضه مي كرد. بنا بر اين وقايع يا شخصيت هاي تاريخي از اين ديدگاه كاملا با نوع واقعي خود متفاوت بودند : لنين، تروتسكي، بوخارين، كولونتاي، سلطان زاده، استالين و . . . همه از اين دريچه تعريف و توصيف مي شدند. رخدادهاي سياسي و اقتصادي همه از اين ديدگاه و به شكلي تحريف آميز معرفي مي شدند :1- در جهت تاييد و ستايش مطلق يا تخريب كامل شخصيت ها و رخدادها هستند .2-تمامي تحليل ها فاقد هر گونه نگرش "نقادانه" هستند .در اين وادي صدها كتاب و مقاله به رشته ي تحرير درآمد كه تاريخ، فلسفه، اقتصاد سياسي و علوم سياسي را در بر مي گرفت. كتاب تاريخ حزب كمونيست اتحاد شوروي يكي از اصلي ترين منابعي بود كه توسط گروه نويسندگان و مورخين شوروي (در ابتدا زير نظر استالين و بعد از او هم توسط انستيتوي تاريخ حزب كمونيست شوروي) نوشته شد. اين كتاب بعدا توسط "هدايت حاتمي" ، "شمس الدين بديع تبريزي" و"علي گلاويژ" ترجمه و توسط حزب توده ايران چاپ گرديد. كتاب مذکور يكي از منابعي بود كه به بهانه ی بررسي تاريخ حزب كمونيست شوروي به معرفي جنبش كارگري روسيه، انقلاب اكتبر، مبارزات بلشويك ها، دولت شوروي و حتا كمونيسم مي پرداخت. اين معرفي در جهت سياست هاي دولت و حزب مسلط اين كشور بود و از اين "تاريخ" تنها يك تاريخ پر ستايش و افتخار آميز كه مشغول نبرد دائمي با توطئه گران و منحرفين است معرفی می شد. با همين روش صدها كتاب و مقاله نيز به فارسي ترجمه و بعدها از روي آن ها كتاب هايي به فارسي نوشته شد. همه ي اين ها در مجموع تبديل به يك تعريف از حزب بلشويك- انقلاب اكتبر و شوروي شد. اين تعريف و ديدگاه نه تنها مورد استفاده ي چپ هاي طرفدار شوروي ( و در راس آن ها حزب توده) بلكه همه ي چپ هايي كه شوروي را رد مي كردند و يا به نقد مي كشيدند قرار گرفت. براي مثال مي توان از كتاب هاي "تاريخ مختصر حزب كمونيست شوروي" (اثر استالين) ، "اصول مقدماتي فلسفه" (اثر ژرژ پليتسر از چپ هاي عضو حزب كمونيست فرانسه)، كتب مختلف درس اقتصاد سياسي از جمله نيكيتين و ليتينيف و انستيتوي ماركسيسم لنينيسم اتحاد شوروي و . . . نام برد. از اين فراتر تعاريف و ديدگاه هاي رسمي – ايدئولوژيك حتا مورد استفاده دشمنان ماركسيسم نيز قرار گرفت (كتاب "درس هايي از ماركسيسم" در 3 جلد اثر جلال الدين فارسي نمونه ي ايراني آن است). در يك كلام هم فعالين جنبش چپ و هم دشمنان آن دركي كاملا غير واقعي و وارونه از مفاهيم و آموزه هاي ماركسيستي داشتند.در اين بين منتقدان چپ اتحاد شوروي از قبيل كمونيست هاي مستقل، تروتسكيست ها كتاب ها و جزواتي به رشته تحرير در آوردند كه علي رغم برخي اشكالات و خطا ها حاوي مضمون هايي است كه خوانندگان و علاقمندان را تا حدودي از فضاي وارونه نگريِ رسمي دور مي كند. مشكل اصلي در ايران از آن جايي است كه منابع ترجمه شده به زبان فارسي بسيار محدود است و علاقه مندان و مبارزين براي دست يابي به تاريخ واقعي يا ديدگاه هاي مستقل جهت دستيابي به نقد علمي دچار مشكلات زيادي هستند. در ايران تنها انتشار برخي كتب توانسته تا حدودي نيازهاي فعالان و علاقه مندان را ارضا نمايد كه آن هم كافي نيست. ما در اين جا و با توجه به مثال تاريخ جنبش كارگري و مسئله شوروي به برخي از اين كتب ترجمه شده اشاره مي كنيم :1- "تاريخ روسيه شوروي" نوشته ا. اچ. كار (مورخ چپگراي مستقل انگليسي) ترجمه نجف دريابندري انتشارت زنده رود - 3 جلد2- "مبارزات طبقاتي در شوروي" نوشته شارل بتلهايم ( اقتصاددان ماركسيست فرانسوي) ترجمه خسرو مردم دوست (جلدهاي اول و دوم) ودكتر ناصر فكوهي (جلد سوم در دو كتاب و يك موخره با نام سال هاي گورباچف) انتشارات پژواك و نشر قطره3- "سرمايه داري انحصاري دولتي" نوشته پل بوكارا ترجمه محمود رها انتشارات پيمان4- "ماهيت روابط توليدي در اتحاد شوروي" نوشته پل سوييزي(اقتصاددان ماركسيست مستقل آمريكايي و سردبير نشريه نيو لفت ريويو) و پل شاواس ترجمه ر. مقدم انتشارات پژواك5- "واپسين نامه هاي لنين" نوشته لنين (آخرين نامه هاي لنين به كنگره و كميته مركزي حزب كمونيست شوروي) ترجمه سيروس ايزدي6- "پيامبر مسلح-بي سلاح-مطرود" (زندگي نامه لئون تروتسكي) نوشته ايزاك دويچر ترجمه هوشنگ وزيري انتشارات خوارزمي – 3 جلد7- "تاريخ انقلاب روسيه" نوشته لئون تروتسكي ترجمه حسين باستاني انتشارات فانوسا و انتشارات نيلوفر8- "چند ديدگاه درباره شوروي" مجموعه ي مقالات از پل سوييزي ، رودلف بارو ،ژورس مدودوف ، برنارد شاوانس و . . . ترجمه علي مازندراني انتشارات آگاهاين در حالي است كه هنوز منابع فكري و درك بسياري از سازمان ها و احزاب چپ همان درك كتاب های درسيِ شوروي است. اين منابع توسط حزب توده ايران به بقيه جريانات از قبيل "سازمان انقلابي حزب توده" ( "حزب رنجبران" بعدي) ، "سازمان چريك هاي فدايي خلق ايران" (وگرايشات انشعابي آن) ، "سازمان طوفان" ("حزب كار" بعدي) و "سازمان پيكار براي آزادي طبقه كارگر" منتقل گرديده و توسط آن ها بارها و بارها در اشكال مختلف تبليغ گرديده اند. حتا برخي اوقات اين بينش ها (مخصوصا در مورد انقلاب اكتبر) در جرياناتي كه دركي كاملا انتقادي ( و حتا كاملا غير شوروي گرايانه از ماركسيسم) دارند نيز ديده مي شود. براي مثال مي توان به دشمني ساديستيك و متعصبانه با تروتسكي و گرايشات طرفدار تروتسكي اشاره كرد كه يادگار حزب توده است و به بقيه ی نيروها هم منتقل شده است. در حالي كه تروتسكي به عنوان يك مبارز كمونيست بايستي به صورت علمي در بوته نقد قرار گيرد ( به عنوان نمونه نگاه کنید به مقاله ي تاثير كائوتسكي بر لوكزامبورگ، لنين و تروتسكي نوشته حسن وارش در كتاب عليه كار مزدي شماره 2).براي مشخص تر شدن موضوع و پرداختن به شيوه ي تحقيقي و علمي به مثال مشخصي مي پردازيم. ما حزب بلشويك را به عنوان نمونه مي آوريم. اين حزب نه بايستي به عنوان صحيح ترين معيار سازمان انقلابي مطرح گردد و نه به عنوان منفور ترين تشكيلات ضد آزادي.در حالت اول تاريخ نگاري رسمي مي كوشد تا تاريخ اين حزب را با عملكردي توام با افتخار و بدون اشتباه و تاييد مطلق مطرح نمايد. از كليه ي عقب نشيني ها و درك هاي غلط درون آن چشم پوشي كند. برخي از راويان چنين بينشي سعي دارند تا با تقليد از آن راهش را ادامه دهند غافل از آن كه به كاريكاتور مضحكي از حزب تبديل مي گردند.حال اگر بخواهيم به مقوله اي مانند حزب بلشويك بپردازيم بايستي از روايت ها و دريچه هاي گوناگون تاريخي آن را بررسي كرده و نتيجه ي نهايي را بگيريم. از طرفي آمار و ارقام نيز در اين جا حرف مهمي براي گفتن دارند. خاطرات فعالان اين حزب از جمله منابع مهمي هستند كه در روشن شدن فضاي فعاليت و جهت گيري هاي بلشويك ها كمك مي نمايد. مطالعه ي بستر اقتصادي و فرهنگي ای كه حزب بلشويك در آن شكل گرفته نيز مي تواند در تحليل برخوردهاي اين حزب كمك هاي شاياني به ما بكند.پيش از هر چيز ما بايد بدانيم مقولات هيچ وقت يك كليت مطلق نيستند، بلكه از اجزايي تشكيل شده كه با هم ديگر در تضاد به سر مي برند. حركت اين مقولات ناشي از تضاد اجزاي آن ها است. شايان ذكر است نبايست نقش نيروهاي خارجي كه بر مقوله ي مورد نظر وارد مي شوند را ناديده بگيريم. بنابر اين بايد اين جزييات را شناسايي و عملكرد آن ها را با در نظر گرفتن دلايل مادي (به طور عام) و طبقاتي (به طور خاص) بررسي نمود. سپس با كاوش در رابطه ي اين جزييات با همديگر و عملكرد كلي آن ها به تحليل آن مقوله دست زد.به مثال حزب بلشويك بر مي گرديم :1- سال هاي آغازخود حزب سال هاي پر فراز و نشيبي را پشت سر گذاشته بود. دوران آغازين فعاليتش با دستگيري شركت كنندگان در اولين كنگره اش (سال1898 ميلادي) شروع شد. شكل گيري نشريه ي "پراودا" (حقيقت) و كنگره دوم و سوم كه از آن دو گرايش اصلي بيرون آمد. اين گرايشات كه بلشويك و منشويك خوانده مي شدند در حقيقت بازتاب دو گرايش اصلي در جنبش كارگري و سوسيال دموكراتيك بين المللي بودند با اين ويژگي كه بلشويك ها در مورد مسئله ي تشكيلات و عضويت ديدگاه هاي جديدي داشتند. هم بلشويك ها و هم منشويك ها به شدت تحت تاثير تئوري هاي سياسي و اقتصادي بين الملل دوم بودند و هم زمان هم به نوعي از اختلافات دو گرايش راديكال تر و رفرميستي درون آن جداگانه پيروي مي كردند. اين درك در سال هاي آتي پخته تر شد و تفاوت هاي مهمي با قبل پيدا كرد. از آن جمله بررسي 3 مقاله لنين با نام " فاجعه قريب الوقوع و راه جلوگيري ازآن" (1917م.) ، "درباره ماليات جنسي" (1921م.) و "درباره انقلاب ما" (1923م.) به روشني نشان مي دهد كه فعاليت در شرايط عيني و برخورد با مشكلات چه تغييراتي در درك لنين از اقتصاد ايجاد كرده است. حزب از سال 1912م. با نام حزب سوسيال دموكرات كارگري روسيه- بلشويك اعلام موجوديت كرد و فعاليتش را تحت تاثير شرايط عيني و مادي روسيه و البته جهان ادامه داد. در طول اين سال ها مراحل مختلفي از رشد، ركود فعاليت در شيوه كار را تجربه كرد.2- گرايشات و فراكسيون هاي درون حزبحزب بلشويك نيز از گرايشات مختلفي تشكيل شده بود كه با همديگر داراي اختلاف نظر بودند. اما هدف نهايي آن ها در مرام نامه ی حزب تبيين مي شد. ويژگي حزب بلشويك و شخص لنين در اين بود كه به "مبارزه تئوريك" بسيار بها مي دادند و گرايشات دروني حزب و همچنين برخورد آن با ديگر گرايشات و احزاب از دالان مبارزه ی تئوريك عبور مي كرد. لنين در برخورد با نارودنيك ها (خلق گرايان)، ماركسيست هاي علني، اكونوميست ها، منشويك ها و گرايشات درون حزب كتاب ها و مقالات تاثير گذار فراواني به رشته تحرير درآورد كه اساس آن ها نقد جريان مورد نظرش بود. شارل بتلهايم معتقد است حزب هميشه يك گام عقب تر از لنين بود و شيوه ي اقناعي و پيكار تئوريك او بود كه در مراحل حساس تعيين كننده محسوب مي گرديد. در هنگام موضع گيري بر سر شركت در انتخابات مجلس دوما در سال 1907م. ، 3 گرايش در درون حزب وجود داشت. برخورد نهايي حزب با مسئله انتخابات و فرستادن طيفي از فعالان حزبي به درون دوما نتيجه ي مبارزه ي نظري اين 3 گرايش بود :1- "انحلال طلبان" كه خواستار انحلال كليه ی سازمان هاي مخفي حزبي و ورود به عرصه ي علني مبارزه بودند.2-"اتزويست" ها يا فرا خوانندگان كه خواستار فراخواندن كانديداهاي بلشويك از انتخابات و انتخاب همان شيوه ي مخفي بودند.3-"پراواديست" ها يا گرايشي كه در روزنامه ي پراودا جمع بودند (كه لنين در راس آن ها قرار داشت) و خواستار تلفيق كار مخفي با كار علني بودند. آن ها اعتقاد داشتند در عين داشتن تشكيلات مخفي بايد از اين فرصت طلايي با شركت در انتخابات و فرستادن نماينده به دوما استفاده كرد.مبارزه نظري پراواديست ها با 2 گرايش ديگر باني پيروزي آن ها و راي مثبت كميته مركزي در مسئله دوما بود. اين نمونه اي از تضاد هاي دروني حزب بلشويك است كه سال ها بعد به اشكال ديگري خود را نشان داد. ما در دوران شكل گيري قيام و پس از آن يعني بين كنگره هاي هشتم تا دهم حزب، فراكسيون ها و گرايشات مختلفي در درون حزب شكل گرفت كه در طيف هاي مختلف جاي مي گرفتند (راست ، چپ طرفدار سرمايه داري دولتي، چپ كارگري). گرايشاتي كه بارها در برابر لنين ايستادند اما همچنان بخشي از بدنه ی حزب به شمار مي آمدند. استالين و زينويف و كامنف رهبري اپوزيسيون اعلام نشده راست در درون كميته مركزي بودند كه بر سر مسئله ی مليت ها و تجارت خارجي در برابر لنين ايستادند و از غير اخلاقي ترين روش ها براي رسيدن به هدف خود استفاده كردند .3- سياست حزب در قبال كارگران و دهقانانسياست اين حزب در قبال كارگران و دهقانان يكي از آن مواردي است كه به شكل رسمي چيز ديگري نشان داده شده كه حاكي از رهبري حزب بر طبقه ي كارگر و دهقانان بي زمين در روستاها است اما واقعيت بسيار متفاوت با اين درك ساده گرايانه است. با قاطعيت مي توان گفت حزب بلشويك راديكال ترين حزب روسيه در زمينه ي جنبش كارگري بود. اما از سوي ديگر تاثيرات مهمي از لحاظ نظري از سوي بين الملل دوم بر تفكر رهبران آن حاكم بود كه مهم ترينِ آن ها 1- مسئله دولت 2- مسئله درك از سوسياليسم بود. به طور مشخص انديشه هاي كارل كائوتسكي رهبر شناخته شده ي بين الملل بر احزاب عضو اين تشكيلات جهاني حاكم بود. اما حزب اين شانس را داشت كه در طول سال هاي 1917 تا 1924م. درگير با چم و خم هاي جنبش كارگري در روسيه گردد و به نوعي گسست از اين انديشه ها برسد. اين گسست را در برخي از آثار متاخر لنين و در ديدگاه هاي جناح اپوزيسيون كارگري حزب مي توان ديد. بنا بر اين حزب بلشويك يك سير تاريخي از اين درك و گسست بخشي ازآن را طي كرده كه به قوت مي توان گفت درك راست و ناسيوناليستي موسوم به "روسيه ی بزرگ" بخشي از قسمت گسست نيافته ي آن است. پيش از انقلاب حزب به دفاع بي چون وچرا از طرح كنترل كارگري بر توليد كه از سوي كميته هاي كارخانه ارائه گرديده بود پرداخت اما پس از انقلاب عملا از آن دور شد و رو به سوي سنديكاها آورد. حتا بر سر شيوه ي كار سنديكاها در درون كنگره و كميته مركزي اختلاف نظر وجود داشت و خود باعث شكل گيري گرايشات مختلفي گرديد. حزب بلشويك بر اساس اسناد منتشره در آغاز قيام 300 هزار عضو داشت و بخش قابل توجهي از آن ها كارگران كارخانه ها در شهر ها بودند. درست در همين زمان تعداد كارگران شهر ها 3 ميليون نفر بود. اين جمعيت هوادار نيروهاي راديكال انقلابي بودند و بخش وسيعي از آن ها در كميته هاي كارخانه سازماندهي گرديده بودند. كميته هاي كارخانه در ماه هاي فوريه تا اكتبر 84.3% كارگران پطروگراد را در خود جای داده بودند و اين خود نقطه قوتي براي بلشويك ها بود. اين همان نقطه اي است كه حزب براي شروع قيام از آن استفاده كرد. لنين با اشراف به چنين موضوعي خواستار شروع قيام در روز 25 اكتبر بود. در تاريخ نگاري رسمي اصلا نامي از كميته ها و استناد به جمعيت كارگري روسيه و ارتباط آن با تشكل هاي راديكال كارگري نمي كنند. حزب از سال 1918 به بعد دقيقا سياست تقويت سنديكاها را در پي گرفت. لنين به شدت بر استقلال سنديكاها پاي مي فشرد و تا آنجا پيش رفت كه سنديكاها بايد مستقل از دولت بوده و از كارگران در برابر آن دفاع كنند! اما در مورد مسئله ی دهقانان، بر خلاف ادعاي تاريخ نگاريِ رسمي، بلشويك ها در نفوذ ميان دهقانان بسيار ضعيف بودند. زيرا سازمان هاي دهقانيِ قوي ای نداشتند. البته رهبران حزب مخصوصا لنين بر اتحاد ميان كارگران و دهقانان تكيه بسيار داشتند اما هرگز نتوانستند در جلب دهقانان به سوي سوسياليسم موفق باشند. در انتخابات كنگره اول و ودوم شورا هاي سراسري در روسيه، اكثريت نمايندگان "سوسياليست انقلابي" ها بودند. اين امر فقط با راي دهقانان و به دليل پايگاه قوي اين حزب در ميان دهقانان ممكن گرديده بود. اين حزب با استفاده از روشنفكرانِ درون روستاها توانسته بود پايگاه توده اي محكمي را براي خود ايجاد كند. در آستانه ی قيام تعداد 1169 شورش دهقاني در سراسر روسيه رخ داده بود كه هيچ كدام خصلت سوسياليستي نداشت بلكه دموكراتيك و منطقه اي بودند. ولي تاريخ نگاري رسمي با وارونه نشان دادن حقيقيت سعي مي كند تا از حزب يك سازمان كاملا هژمونيست و قدرتمند بين همه توده ها بسازد و نتيجه گيري هاي مطلوب بعدي خود را بكند.4-سياست بين المللي حزبسياست حزب بر اساس عضويت آن در بين الملل دوم تعريف مي گردد :1- يك حزب انترناسيوناليست است2-از مبارزات كارگران امپراتوري روسيه، اروپا، آسيا و آمريكا پشتيباني و دفاع مي كند3-از مبارزات آزادي بخش و ضد استعماري كشورهاي پيشاسرمايه داري مخصوصا در آسيا دفاع و پشتيباني مي نمود. بخش عمده سمت گيري هاي داخلي و بين المللي اين جريان نيز به شرايط مادي جامعه روسيه و تحولات نظام سرمايه داري جهاني بر مي گشت. اين تحولات باعث می شد تا تغييراتي در سياست هاي حزب به وجود آيد. دقيقا مي توانيم به برخورد شوروي با مسايل جهاني اشاره كنيم كه به فروكش كردن افق انقلاب كارگري در اروپا و يا رشد و فروكش كردن جنبش آزادي بخش و ضد استعماري آسيا بر مي گردد. اين تغييرات را درمورد جنبش انقلابي گيلان و يا حزب كمونيست آلمان مي توان ديد .نتيجه گيريازاين توضيحات مي توان به اين نتيجه گيري رسيد كه حزب بلشويك را نمي توان حزبي هميشه پيروز و سرفراز دانست و به همان اندازه نيز علمي نيست كه آن را حزبي خشن، ضد دموكراتيك و ويران گر ارزيابي كنيم. حزب بلشويك را باید مانند همه ي مقولات عيني بر اساس موضع گيري ها و با معيار طبقاتي و تحليل دروني اش مورد بررسي قرارداد. در حقيقت تحقيق علمي و استناد به اسناد و مدارك و آمارها است كه ما را در طرح يك نقد علمي كمك مي نمايد. بزرگترين خيز براي نقد علمي همانا گسستن از تعاريف رسمي، ايدئولوژيك و پيش داوري است.
پایه های استالینیسم
مزدک چهرازی
ضرورت نقد به گذشته ی چپ جهان و ایران- قسمت سوم
استالین و استالینیسم نه از آسمان فرو افتاد و نه توسط سرمایه داری جهانی ساخته شد .استالینیسم در حقیقت از دل حزب بلشویك ، درك سوسیالیستی حاكم بر جریانات چپ آن زمان و مناسبات سیاسی و اقتصادی روسیه متولد گردید .استالینیسم دارای چند مشخصه بود كه هر كدام از آن ها را بایستی ریشه یابی کرد و دلایل مادی و عینی آن ها شناسایی و نقد گردد . در این شناخت و نقد هر گونه پیش داوری ، بت پرستی و چشم پوشی از اشتباهات باید كنار گذاشته شود . لنین و انقلاب اكتبر نه به عنوان تابوهای مقدس كه به عنوان "شخصیت" و " انقلاب" بزرگی در نظر گرفته شوند كه نقد عملكرد و رویكردشان راهنمای جنبش چپ و كارگری جهان است . از زمانی كه لنین توسط حكومت شوروی ( و مشخصا استالین ) تبدیل به بت گردید ، ماركسیسم در شكل فرهنگی و تئوریك تبدیل به نوعی تقدس سیاسی و اقتصادی شد . ماركس به نقد بی رحمانه و برهنه معتقد بود و این نقد را شامل همه ی مقولات می دانست . كتاب "نقد برنامه گوتا" شاهدی زنده از نقد علمی او است . ماركس در این كتاب چنان دقیق و موشكافانه بر سوسیال دمكرات های آلمانی می تازد و چنان برنامه حزب سوسیال دمكرات كارگری آلمان را در كنگره ی شهر گوتا نقد می كند كه انگار با فعالین این حزب هیچ آشنایی و نزدیكی ندارد . او برنامه ی اتحاد ایزناخیست ها با پیروان لاسال را ( 1875م.) نكته به نكته مورد بررسی قرار می دهد و خطاهای آن را ازدیدگاه كارگری بیرون می كشد . چنین نقدی به همه ی رئوس جنبش انقلابی و جریانات درون آن وارد است . این نقد سازنده موجبات ترمیم و سازماندهی منطقی و علمی خواهد بود .نقد استالینیسم نیز بایستی ریشه ای باشد . در حقیقت بین جریانات چپ نقد این مقوله (استالینیسم) از همه بیشتر بوده : تروتسكی ، لوكاچ ، ارنست مندل ( و گرایشات چهار گانه بین الملل چهارم ) ، پیروان مكتب فرانكفورت ، چپ نو ، مائویست های منتقد از قبیل شارل بتلهایم ، ماركسیسم انقلابی در ایران ( غلام كشاورز-منصور حكمت-دكتر جعفر شفیعی-صدیق كمانگر و. . .) و . . . از جمله منتقدین استالینیسم بوده اند . اما هر كدام از زاویه ای خاص . گرچه باید به این نكته اعتراف كرد در برخی از رئوس انتقادات یكی است . ما از دیدگاهی دیگر به ویژگی های این "ایدئولوژی رسمی" می پردازیم .ویژگی های استالینیسمناسیونالیسم روسی :استالین و جناح راست درون حزب كمونیست شوروی پس از به قدرت رسیدن در ایجاد یك مركزیت قدرتمند و مسلط بر دیگر جمهوری های اتحاد جماهیر شوروی كوشیدند . حزب كمونیست روسیه به عنوان حزب برادر بزرگ تر بر دیگر احزاب كمونیست شوروی مانند آذربایجان - ارمنستان - لیتوانی- لتونی- گرجستان- تركمنستان و . . . تسلط مطلق داشت . استالین خود اهل گرجستان بود اما در تسلط روسیه ( به مثابه یك مركزیت بزرگ ) بر گرجستان كوشید . برای اولین بار در سال 1924م. شورش مسلحانه ی بزرگی در گرجستان به وجود آمد . برای آرام كردن اوضاع، استالین ، "سرگو ارژنیكیدزه" و "فلیكس دزرژینسكی" به این منطقه اعزام شدند اما آن ها برای آرام كردن اوضاع از روشی خشن استفاده كردند . نتیجه اقدامات آن ها یك كشتار و سركوب سراسری بود .البته باید به این نكته مهم پرداخت كه دیدگاه های لنین در مورد مسئله ملی در مقابل استالین بسیار دمكرات تر بود. او دیدگاه های استالین را در مورد مسئله ملی نقد می كرد و در یادداشتی با نام "مسئله ملیت ها و خود مختاری" كه در تاریخ 20 مارس 1922م. نوشته به شدت بر دیدگاه های استالین می تازد . كشتار گرجستان هرگز در جاهای دیگر تكرار نشد اما حزب كمونیست روسیه به اشكال دیگری بر احزاب كمونیست اتحاد شوروی نقشی از بالا و پدر سالارانه را ایفا كرده و ملت های این جمهوری ها ( كه جمهوری شوروی سوسیالیستی خوانده می شدند ) را تابع قدرت و فرهنگ روسیه نمودند .ناسیونالیسم روسی از دهه ی 30 میلادی با زنده كردن قهرمانان و اساطیر روسی فعال گردید . قهرمانانی نظیر "الكساندر نوسكی" ( الكساندر مقدس- كه در نقش اساسی در تحكیم حكومت روس ها در مقابل تاتارها و ژرمن ها را داشته است ) و "دیمیتری دونسكوی" به عنوان الگوهای تاریخی شوروی مطرح گردیدند و از مردم روسیه با عنوان "خلق كبیر روس" یاد شد . سال ها بعد یعنی در دهه ی 40 میلادی این فرهنگ در بین احزاب كمونیست پیرو مسكو در جهان تبلیغ و ترویج می گردید به طوری كه در دهه ی 20 خورشیدی برخی از فعالین منتسب به حزب توده ی ایران سلام و خداحافظی خود را با زبان روسی ادا می كردند .ناسیونالیسم روس فرهنگی بود كه استالینیسم با ارائه ی آن به جای "انترناسیونالیسم پرولتری" توانست سیاست تمركز قدرت و اقتصاد را در جامعه ی شوروی نهادینه كند . حكومت شوروی در سال های جنگ جهانی دوم با همین فرهنگ سعی كرد تا توده های مردم را به جبهه های جنگ بكشاند و در مقابل فاشیسم هیتلری (نوع دیگری از ناسیونالیسم ) قرار دهد . این رژیم حتا مقاومت شوروی در برابر ارتش آلمان را "جنگ كبیر میهنی" نام نهاد .به راستی چرا در كشوری كه انقلاب آن سرود رهایی میلیون ها كارگر روی زمین را سر داد چنین ناسیونالیسمی حاكم گردید و نهادینه شد ؟ این روش را بایستی پیش از انقلاب و در روش حزب بلشویك نسبت به ملت های تحت ستم جستجو كرد . لنین مقالات مختلفی در زمینه ی "مسئله ی ملی" دارد . از مفاد این مقالات و همین طور از جهت گیری های سیاسی او و حزب بلشویك در قبال این مسئله به راحتی می توان دریافت كه لنین و حزب بلشویك دشمن ستم ملی یعنی ستم خلق بزرگتر به خلق های كوچكتر بودند . حزب بلشویك در قبال ستم دولت روسیه ی تزاری نسبت به لهستانی ها –گرجی ها و حتا ایرانی ها ( و دیگر ملت های پیرامون ) مواضع خصمانه ای را اتخاذ می كرد . لنین در این زمینه تئوری حق تعیین سرنوشت برای ملل را ارائه داد و در مقاله ای با نام "درباره حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" ( 1913م. ) این حق را با حق طلاق مقایسه نمود . به این صورت كه نمی توان خلقی (مانند لهستانی ها) را به زور وادار به زیستن در مرزهای روسیه نمود . همچنین لنین در زمینه ی مبارزات مردم ایران ، چین و هند از قید استعمار خارجی (انگلستان-فرانسه و روسیه) نظر ویژه ای داشت ومقالات فراوانی از جمله "آسیای پیشرو و اروپای عقب مانده" را به رشته ی تحریر در آورد ( منابع اطلاعاتی او بیشتر از طریق حیدر خان عمواوغلی انقلابی كمونیست ایرانی بود ) . او در این مقاله معتقد است اگر ملت های اروپایی در امر ایجاد انقلاب عقب مانده اند و یا در استثمار و حاكم كردن ستم ملی بر دیگر ملت های مشرق زمین به دولت های خود یاری می كنند ، در عوض ملت های ستمدیده ی شرق در انقلاب ملی و رهایی بخش علیه استعمار پیشرو اند .لنین هم چون ماركس معتقد بود ملتی كه ملت دیگر را استثمار كند هرگز آزاد نیست. وی در زمانی كه روسیه به لهستان لشگر كشی كرد نوشت: «ما بردگان برای برده كردن دیگران می رویم » . اما نظر كلی لنین در مورد سابقه ی تاریخی ملت روس نظری ستایشگرانه بود : او در مقاله ای با عنوان "درباره غرور ملی ملت روس بزرگ" (ولیكاروس) (1914م.) از این گذشته ی تاریخی به شدت دفاع می كند. در این مقاله لنین این گذشته ی تاریخی را نوعی عظمت می شمارد. اما هرگز بر ستم ملی و به زیر یوغ كشیدن ملت های دیگر دفاعی نمی كند . او می نویسد : «انقلابیون روسیه میهن و زبان خود را دوست می دارند ، به سنت ها ی انقلابی خود می بالند و به همین خاطر، در همه ی جنگ ها خواستار شكست تزاریسم می باشند . . .» ( منتخب آثار لنین به زبان فارسی سه جلدی-جلد2 ) . ما با این بار مفهومی –كلمه ای در اطلاعیه 21 فوریه 1918م. در اطلاعیه ای با عنوان "میهن سوسیالیستی در خطر است" نیز مواجه می شویم .لنین در این جا از كلمه ی میهن پرستی استفاده می نماید . كلمه ای كه بعدها در مقالات یا اطلاعیه های تهییجی سال های جنگ داخلی یا دوران كمونیسم جنگی از آن استفاده شده . كلمه ای كه از آن معنی و بار ناسیونالیستی به مشام می رسد . ناسیونالیسمی صرفا ستایشگر كه تنها بر غرور ملی مبارزات و فرهنگ روس ها تكیه دارد تا با آن سلاح به جنگ تزاریسم برود . در واقع این سلاح نه برای مبارزه ی طبقاتی كه برای یك مبارزه ی صرفا سیاسی و سرنگون طلبانه مورد استفاده قرار می گیرد . چرا كه ناسیونالیسم هرگز شیوه و شكل مبارزه ی طبقه كارگر در پیكار طبقاتی نبوده و نیست . سال ها پیش از آن ماركس و انگلس به صراحت نظر خود را در مورد میهن و مفهوم سیاسی آن بیان می دارند ( مانیفست كمونیست) : «از این گذشته ، كمونیست ها را سرزنش می كنند كه می خواهند میهن و ملت را براندازند . كارگران میهن ندارند . ما نمی توانیم آن چه را ندارند از آنان باز ستانیم ...»درك این موضوع بسیار سخت است : چه گسستی میان دیدگاه های لنینِ انترناسیونالیست با لنینِ نویسنده ی مقاله ی "درباره غرور ملی ..." رخ داده است؟ شاید بتوان این گونه پاسخ داد كه در درون سوسیال دمكراسی روسیه نوعی گرایش غیر تهاجمی ناسیونالیستی وجود داشته است كه قدرت رشد و خود نمایی نیافت . اما من دلیل رشد و تبدیل شدنش به یكی از پایه های سرمایه داری دولتی استالینی را عدم اجرای واقعی حق تعیین سرنوشت برای ملت های امپراتوری روسیه می دانم . این ملت ها پس از رهایی از دست احزاب ناسیونالیستی از قبیل مساواتیست ها ، حكومت های محلی قزاق ، داشناك ها و . . . به شكلی قهر آمیز به آغوش شوروی خزیده بودند . نه آن طور كه لنین در "درباره حق تعیین سر نوشت . . ." گفته بود به شكلی دمكراتیك و در یك انتخابات سراسری . سال ها بعد مقاله ی "درباره غرور ملی. . . ." از سوی استالین و جناح راست حزب و دستگاه تبلیغاتی شوروی استالینی مورد بهره برداری قرار گرفت و یكی از پایه های ایدئولوژیك این سیستم گردید . این ویژگی نه تنها در مورد ملت های درون اتحاد شوروی بلكه در مورد ملت های دیگر نیز به كار گرفته شد . حمله ی نظامی ارتش سرخ شوروی به چكسلواكی در سال 1948م. یا حمله و اشغال نظامی افغانستان در سال 1979م. نمونه هایی از سیاست سلطه طلبانه ی سرمایه داری شوروی است .تضعیف هر چه بیشتر قدرت طبقه كارگراستالینیسم تجارب بسیاری از دوران نپ كسب كرد. قدرت گیری كارگران و شوراهای كارگری پس از انقلاب اكتبر دورانی میان سال های 1917 تا 1921م. را در بر می گرفت. دوران كمونیسم جنگی و قدرت یابی شورایی دوران بهروزی نسبی طبقه كارگر شوروی بود. در این سال ها با وجود محاصره اقتصادی ، جنگ داخلی و دیگر مشكلات ، كارگران تلاش خود را برای اعمال كنترل كارگری بر تولید را به كار بردند . اما 3 دلیل عمده طبقه كارگر را در مبارزه طبقاتی ناكام گذاشت :1) نداشتن تجربه در مدیریت تولید2) فشار وارده از سوی روستا ها و عدم صدور غله و مایحتاج مناطق شهری3) تمركز قدرت در دست دولت و جلوگیری از كنترل مستقیم بر تولید توسط كارگران .در جریان جنگ داخلی و مخصوصا پس از واقعه ترور لنین در سال 1918م. سازمان امنیت دولتی موسوم به چكا ترور وسیعی را علیه دیگر احزاب چپ سازماندهی كرد . این ترور و حذف فیزیكی دامان فعالین كارگری منشویك، سوسیالیست انقلابی و آنارشیست ها را هم گرفت . بلشویك ها به عنوان كادرهای برجسته ی سیاسی كشور به تنها قدرت حزبی و سیاسی تبدیل شدند و این خود تاثیر مهمی بر جنبش كارگری و مبارزات طبقاتی شوروی می نهاد .شروع برنامه نپ برخی از دستاوردهای طبقه كارگر در بهبود شرایط كار و زندگی را از این طبقه گرفت. دولت پرچم دار طرح و اجرای نپ بود و در درون حزب تنها "كمونیست های چپ" مخالف این طرح بودند . نپ عقب نشینی مصالح جویانه ای بود كه جایگزین یورش ذهنی گرایانه ی كمونیسم جنگی شد . در دوران نپ برنامه ریزی متمركز و تلاش برای بالا بردن سطح تولید آغاز گردید و قوانین جدیدی در مراكز تولید و توزیع به تصویب رسیده و فورا به اجرا درآمد . جناح راست درون حزب كمونیست روسیه متكی بر قدرت متمركزشده در درون حزب و دولت بود . در واقع این جناح از نظر عملی "سانترالیست" بود . و به همین دلیل گسترش و رشد قدرت طبقه كارگر باعث می شد تا تمركزمورد نظر این جناح را ابتدا در درون حزب و سپس در جامعه مختل كند . پس باید با تمام توان با قدرت گیری كارگران كه پایه هایش در تشكل ها ی كارگری بود مبارزه می كرد .همانطور كه قبلا اشاره كردم شورا ها و كمیته های كارخانه از دل انقلاب فوریه زاده شدند و ارگان های كارگران در سطح كارخانه ها و چه در سطح جامعه بودند . این ارگان ها مخصوصا كمیته ها در برابر كارفرمایان و سرمایه داران ایستادند و جریان توطئه های نمایندگان سرمایه داری از خود مقاومت چشمگیری نشان دادند.حذف كمیته ها و تقلیل قدرت شوراها و جایگزین كردن عناصر صرفا حزبی تنها راه كاهش و قدرت طبقه كارگر بود .در دهه ی 30 میلادی تعداد كارگران ساده (كارخانه ها و ساختمانی ) در حزب كاهش یافت .در عوض تعداد بوروكرات ها و تربیت شدگان دانشگاه ها كه از طبقه ی كارگر جدا شده بودند در سالهای 1936 تا 1939م. افزایش چشمگیری یافت .در دهه ی 30 دولت به شدت تقویت شده بود . این كاملا با آموزه های ماركس ، انگلس و لنین در تناقض بود . ماركس ، انگلس و لنین به طور صریح دولت را آلت سلطه ی طبقاتی می دانستند.ماركس در "نقد برنامه گوتا"، انگلس در "آنتی دورینگ" و لنین در "دولت و انقلاب" به نقش دولت پرداختند. آن ها از میان برداشتن این سازمان اجتماعی را مساوی حذف طبقات و مناسبات طبقاتی می دانستند . اما سرمایه داری دولتی در شوروی راهی كاملا مخالف با این نظریه را طی كرد : استالین نظر تقویت دولت را مطرح كرد . او برای اولین بار در ژانویه 1933م. طی گزارش به پلنوم كمیته مركزی حزب چنین گفت : «نابودی تدریجی دولت نه از طریق تضعیف قدرت آن ، بلكه از راه تقویت این قدرت تا منتهی درجه ممكن انجام خواهد گرفت». او 1 ماه بعد در 10 مارس1933 م. طی گزارش به كنگره 18 حزب، نظر انگلس راجع به دولت را تنها "یك فرمول عمومی" دانست ! كه در موارد خاص و عینی پیروزی سوسیالیسم در یك كشور استفاده قرار خواهد گرفت .تقویت نقش دولت تنها با تضعیف ارگان های دموكراسی كارگری و توده ای میسر بود . یكی از راه های كنترل و استیلا بر طبقه كارگر شوروی ایجاد یك لایه و قشر ممتاز و ویژه از خود كارگران، مسلط نمودن آن ها بر توده ی كارگران به عنوان مدیران بود .از سال 1928 تا 1933م. تعداد 10 هزار نفر از كارگران از مراكز صنعتی دست چین و انتخاب شدند تا مدارس عالی مهندسی تحصیل نمایند . حدود 8 هزار نفر از كارگران نیز به همین منظور به دانشگاه ها و مدارس فرستاده شدند . حزب و دولت قصد داشتند تا روشنفكران جدیدی را به وجود آورند و روشنفكران و متخصصان بلشویك قدیمی یا متخصصان غیر كمونیست را حذف نمایند . این حركت صنایع شوروی را دچار بحران كرد چرا كه سیستم آموزشی و سیستم تولیدی قادر نبودند تا در مدت زمان كوتاهی جای كارگران ماهر را پر كنند و در نتیجه در روند تولید كشور اثرات زیان باری رخ داد .این مدیران جدید "ارتقاء یافتگان" ( ویتوویژینتسی ) نامیده شدند . طبیعتا آن ها به خاطر موقعیت ویژه ای كه یافته و مخارجی كه برایشان صرف می شد تابع و گوش به فرمان حزب بودند و برخوردشان با كادرهای قدیمی بلشویك و مدیران قدیمی تفاوت داشت . مدیران و كادرهای قدیمی مدت ها بود به عنوان مسئول واحدها با كارگران در ارتباط بودند و از مشكلات و روحیات آن ها با خبر بودند لذا در برابر دستورات بالا ( در زمینه ی بالا بردن میزان تولید یا ساعات كار ) مقاومت كرده در مبارزه ی كارگران علیه استثمار دولتی (در برخی موارد ) پشتیبانشان بودند. اما مدیران جدید تمام توان خود را به كار می بردند تا كارگران را مطیع برنامه های تولیدی هدایت شده از بالا نمایند .تنها در بین سال های 1931 تا 1938م. بود كه دوباره به متخصصین سابق بها داده شد و در نتیجه فشار بر روی كارگران نیز كاهش یافت اما با شروع دور تازه ی تصفیه ها این مرحله نیز به پایان رسید .در سال 1934م. تنش و درگیری بین كارگران و دهقانان از یك طرف و كادرهای حزبی افزایش یافت و این اوج مبارزه طبقاتی در 10 سال اخیر بود . حزب در مقابل این مقاومت سراسری و خودجوش دست به عقب نشینی زد . در درون حزب نیز جناحی شكل گرفت كه "آهنگ ملایم" نامیده شد . رهبری این جناح با "سرگئی كیروف" دبیر اول حزب در شهر لنین گراد بود . كیروف بعد از استالین فرد دوم حزب بود . او در استراتژی و دركش از نظام سیاسی و اقتصادی شوروی تفاوتی با استالین نداشت اما در روش و تاكتیك با او و جناح اش اختلاف داشت . كیروف معتقد بود رشد سرانه ی تولیدی با این شاخصی كه جناح رهبری در نظر دارد اشتباه است و موجبات فشار بر طبقه كارگر را در بر دارد . وی درجریان كنگره 17 حزب در برابر استالین ایستاد . در این مورد مشخص سرگو ارژونیكیدزه كمیسر صنایع سنگین نیز با او هم عقیده بود . ارژنیكیدزه در جریان همان كنگره با پیشنهاد مولوتوف كه می گفت تولید سرانه باید به 19% برسد مخالفت نمود . او از كنگره خواست تا با رقم تولید 16% موافقت كنند . این ها همه نتیجه و بازتاب مبارزات كارگران در سطح جامعه بود كه خود در را در سطح بالای رهبری حزب نشان می داد .یكی دیگر از راه های كاهش دخالت گری طبقه كارگر و محدود ساختن قدرت این طبقه ، كاهش جلسات رسمی حزبی ( مانند كنگره – كنفرانس و پلنوم كمیته مركزی ) بود . در دوران دبیر كلی استالین و قدرت گیری جناح راست در درون حزب این روند شكل گرفت . آمارها نشان می دهد :از سال 1917 تا 1923م. تعداد 6 كنگره ، 5 كنفرانس و 79 پلنوم كمیته مركزی انجام گرفت .از سال 1923 تا 1934م. ( سال های آغازین قدرت جناح راست و مرگ لنین ) تعداد به 4 كنگره ، 5 كنفرانس و 43 پلنوم كاهش پیدا كرد .و از سال 1934 تا 1953م. ( سال های تثبیت سرمایه داری دولتی-حزبی) تعداد به 3 كنگره ، 1 كنفرانس و 23 پلنوم كمیته مركزی رسید . یعنی میزان دخالت و شركت نمایندگان حزبی و كارگران از سراسر كشور عملا از 4 به 1 كاهش یافت و در عوض قدرت كمیته مركزی و مشخصا دبیر كل افزایش یافت . شوراها نیز به مرور (از سال 1923 تا 1934م.) عملا از كادرها و نمایندگان مستقل ضد سرمایه داری تهی گردید و ارتقا یافتگان جای این نمایندگان واقعی طبقه كارگر را گرفتند . كمیته های كارخانه كه در دوران نپ قدرتشان به شدت كاهش پیدا كرده بودند كم كم در برابر اتحادیه ها ( سندیكا ها) رنگ باختند و اداره امور كارخانه ها را ترویكا بر عهده گرفت (رجوع كنید به قسمت دوم "ضرورت نقد به گذشته چپ جهان و ایران" ) . در دهه ی 30 حزب سعی كرد تا با بالا بردن سطح تولید و درآمد سرانه هم میزان ارزش اضافی را بالا ببرد و هم مهندسین و متخصصین را در برابر كارگران ناراضی از این برنامه قرار دهند . این طرح موجبات حذف متخصصین مهندسین و روشنفكران معترض در برابر شرایط موجود را فراهم آورد .
4) دگماتیسم (جزم گرایی ) ایدئولوژیك:لنین بارها از ماركس و انگلس نقل قول كرده بود كه «آموزه های ما شریعت جامد نیست بلكه رهنمون عمل است » ، اما از دوران استالین تا پایان عمر اتحاد جماهیر شوروی ماركسیسم به مذهبی نقد ناشدنی تبدیل شد . مذهبی كه در راس آن كلیسای حزب و پاپی به نام دبیر كل قرار داشت . ماركس و انگلس آموزهای خود را بر اساس دركی زمینی و نقد شدنی و مبتنی بر علوم بنا كرده بودند . شعار معروف ماركس كه در مقدمه ی جلد اول كتاب "سرمایه" نیز به آن اشاره شده به « همه چیز شك كن » بود اما سرمایه داری دولتی استالینی برای تحكیم پایه های خود نیاز به یك ایدئولوژی نفوذ ناپذیر و غیر قابل بحث داشت . استالین بر همین مبنا و برای تئوریزه و توجیه كردن سیاست های حزب و دولت شوروی به ساختن و جعل تاریخ ، زبان شناسی ، اقتصاد سیاسی و حتی فلسفه ماتریالیسم دیالكتیك دست زد . تمامی كتب نوشته شده ی او یا كتبی كه زیر نظر او تدوین می شدند بر همین مبنا بودند : "مسایل لنینیسم" (مجموعه سخنرانی ها در 2 جلد )- "ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالكتیك" ( 1938م.) – "درباره ی ماركسیسم و زبان شناسی" ( 1959م. ) –"مسایل اقتصاد سوسیالیسم در اتحاد شوروی" ( 1952م. ) و "تاریخ حزب كمونیست اتحاد شوروی" (1938م.) .در سال های بین 1922 تا 1931م. جدل وسیع فلسفی بین ماركسیست های پیرو فلسفه ی حزبی (بلشویكی كنندگان فلسفه ) ، دبورینی ها ، دیالكتیكی ها ، ماتریالیست های مكانیكی و آته ایست های غیر ماتریالیست در جریان بود . این بحث ها نه تنها از سوی حزب محدود و یا ممنوع نگردید بلكه از سوی لنین و تروتسكی و دیگر رهبران شناخته شده تشویق و ترغیب شد . مجله ی "پزوم" یا "زیر درفش ماركسیسم" یك نشریه فلسفی بود كه به همین منظور در آن زمان منتشر گردید و لنین در اولین شماره ی آن مقاله ی "درباره اهمیت ماتریالیسم رزمنده" ( 12 مارس 1922م.) را نوشت .اما این مباحث از سال 1931م. محدود گردیده و كمیته مركزی ( به دبیر كلی استالین) در تاریخ ژانویه 1931م. اولین حكم و محكومیت را درباره تزهای "انشمان" (فیلسوف منتقد) ، مكانیست ها و دبورینی ها صادر نمود . بحث های فلسفی درون و بیرون حزب با برخورد كمیته مركزی و خودداری نشریات رسمی از انتشار آن ها رو به زوال رفت و تنها فلسفه ی رسمی حزب كمونیست به عنوان صدا و فكر فلسفه ماركسیستی در شوروی حاكم شد .استالین با نوشتن كتاب" ماتریالسم تاریخی و ماتریالیسم دیالكتیك" در سال 1938 .م به طور رسمی فلسفه مورد نظر حزب را اعلام و هر گونه درك غیر از آن را محكوم و بورژوایی ارزیابی نمود . او در این كتاب ضمن پرداختن به همان مقولات و مباحثی كه در ماتریالیسم تاریخی آمده به نقش نیروهای مولده تكاملشان پرداخت . استالین معتقد است عبور از فرماسیون كهن به فرماسیون نوین تنها از طریق تكامل نیروهای مولده و در نتیجه تضاد این نیروی تكامل یافته با مناسبات تولیدی حاكم ممكن است . یعنی روندی مكانیكی و مستقل از هرگونه دخالت فعال انسان ! استالین با عمده كردن نقش نیروهای مولده در حقیقت بر روی مقوله ی "مبارزه طبقاتی "به عنوان نیروی محركه ی گذار از فرماسیون ها خط بطلان می كشد . او با طرح این تئوری روند صنعتی كردن شوروی را ( به هر قیمت ) توجیه می كند : ابزار های تولید وصنایع به مثابه بخش مهمی از نیروی مولده به كار و تولید فراوان پرداخته ، تكامل می یابند ، (ماشینیزه و تكنولوژیك می گردند) و عبور اتحاد شوروی را به "جامعه بی طبقه ی كمونیستی" مهیا می نمایند . در این میان برنامه ریزی و مدیریت دولتی ( بخوانید حزبی ) نقش مهمی را در این رشد عهده دار است و توده ها و طبقه كارگر شوروی نقش اطاعت و پیشبرد این برنامه ها را كه "مترقی و پیشرو" است را به عهده دارند.به این صورت در بحث زیربنا و روبنا ( در ماتریالیسم تاریخی ) تاثیر گذاری زیربنا ( مناسبات تولیدی ) به صورت مطلق درآمده و روبنا نیز تابعی از روبنا گردید . از طرف دیگر بحث شیوه های تولید پیشاسرمایه داری كه ماركس -انگلس-كائوتسكی و ویتفوگل به آن پرداخته بودند و مسئله مهمی در تحلیل جوامع شرقی بود نیز مسكوت گذاشته شد . در این بحث تئوریسین های كلاسیك به جوامع كم باران یا هیدرولیكی مثل فلات آسیای میانه-ایران-عربستان-مصر و هند می پرداختند كه خط سیر تاریخی شیوه های تولید را طی نكرده بودند ( كمون اولیه - برده داری- فئودالیسم – سرمایه داری ) . ماركس در مورد جوامع شرقی به نوعی از شیوه تولید با نام "شیوه تولید آسیایی" اشاره می كرد كه مالكیت خصوصی در آن به معنی واقعی كلمه وجود ندارد . در این جوامع شكل قبیله ای كه پیش شرط زندگی و تولید روستایی و شهری است تكامل نیافته و كشاورزی شكلی جماعتی دارد . معضل اساسی این جوامع كم بارش بودن این مناطق و در نتیجه تقسیم آب و زمین به شكل های خاصی است.ماركس و انگلس به اشكال دیگری از تولید پیشاسرمایه داری نیز پرداخته بودند از جمله شیوه تولید سلتی- مكزیكی و اسلوانیك كه شباهت هایی به شیوه ی آسیایی داشتند . این بحث پس از مرگ ماركس و انگلس نیز ادامه پیدا كرد و در دوران لنین در مباحث اولیه كمینترن مورد توجه قرار گرفت چرا كه در آن زمان سیاست انقلاب در شرق از جمله دغدغه های رهبران حزب كمونیست شوروی و كمینترن بود . اما با مرگ لنین و سیطره جناح راست در كمیته مركزی و تقویت سرمایه داری دولتی و قدرت حزب این بحث نیز كم رنگ گردید . انتشار كتاب "ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالكتیك" استالین باعث شد تا این بحث نیز كاملا مسكوت شود . در این زمینه دولت استالینی تا آن جا پیش رفت كه اجازه انتشار 2 كتاب ماركس به نام های "صورت بندی های اقتصادی پیشاسرمایه داری" و "دیباچه ای بر تاریخ روسیه" ( این كتاب تا سال 1956م. چاپ نشد ) را نداد . در واقع جناح راست و سانترالیست قصد داشت سیاست مشخصی را در قبال كشورهایی مثل ایران و چین پیاده سازد . این سیاست بر اساس تئوری اتحاد با بورژوازی ملی این كشورها بود. چنین اتحادی در صورتی امكان داشت كه كشور مورد نظر در حال گذار از شیوه ی تولید فئودالی بوده باشد یا در همین دوران تحت استثمار شدید كشورهای امپریالیستی بزرگ قرار گرفته باشد . یعنی بورژوازی ملی نقشی مترقی و انقلابی را بر عهده داشته باشد . بنا بر این اگر ثابت می شد چنین جامعه ای پیشاسرمایه داری است صحت تئوری "اتحاد" زیر سوال می رفت چون یا اصلا یا در آنجا بورژوازی ملی وجود نداشت یا آن نیروهایی كه به این عنوان شناخته می شدند ماهیتشان معلوم می گردید . كمینترن با همین تحلیل از كمونیست های چینی می خواست تا با ناسیونالیست ها و یا بورژوازی كشور خود بر علیه انگلستان متحد شوند . در چین از حزب كمونیست این كشور خواسته شد تا با "حزب كومین تانگ" و رهبر منفورش "ژنرال چیان كای چك" وحدت نماید و در ایران با رضاخان پهلوی !!؟!! نتیجه چنین موضع گیری فاجعه بار بود كه در ادامه ی مقالات بعدی مفصل به آن خواهیم پرداخت .همه ی این جهت گیری های سیاسی پایه های تئوریكی داشتند كه استالینیسم با دگماتیك (جزمی كردن) تئوری ها و آموزه های ماركس و انگلس به آن ها دست یافته و آن ها را تثبیت كرد . نقد، پایه ی تئوریك ماركسیسم بود. این یكی از مقولات اساسی محسوب می شود كه حزب كمونیست و كمیته مركزی در سال های اقتدار استالینیستی از آن دور شد . در واقع باید گفت نقد از حزب و عناصر رهبری وزنه ی سنگینی بود كه استالین و جناح راست مدت ها بود تلاش می كردند كه از آن به صورت یك جانبه استفاده كنند . یعنی رقبا ، منتقدین و مخالفین خود را با استفاده از ارگان های رسمی به نقد می كشیدند و بعد به تخریب آن ها دست زده برچسب بورژوا-خائن-فرصت طلب و جاسوس را به آن ها وارد می كردند .آخرین انتقاد علنی كه به كمیته مركزی شد و بعد از آن دیگر هیچ انتقادی به صورت علنی صورت نپذیرفت . در 28 ژوئن 1930م. در روزنامه ی پراودا بود . از این تاریخ (كه مقارن با كنگره ی 16 حزب نیز بود) هر گونه انتقاد به دبیر كل و كمیته مركزی به منزله ی انحراف از ماركسیسم و فراكسیونیسم محسوب گردید. چندی بعد 2 نفر از كادرهای برجسته ی حزب یعنی لومانیدزه ( دبیر اول حزب در منطقه ی ماوراقفقاز ) و سیرستوف (عضو دفتر سیاسی كمیته مركزی حزب ) به علت انتقاد از سیاست اشتراكی كردن كشاورزی ، شخص استالین و برنامه ی مكانیزه كردن كشاورزی از مسئولیت های خود عزل شدند . این شیوه ی برخورد با نقد را بایستی در سال های اولیه ی حكومت شوروی جستجو كرد : در واقعه ی تصویب قطعنامه ی تصویب شده در كنگره 10 حزب (مارس 1921م.) . در این كنگره هر گونه جناح بندی و گرایش های درون حزب ممنوع اعلام شد و به این وسیله راه برای انتقاد و مبارزه ی كمونیست های چپ، اوپوزیسیون چپ و اپوزیسیون كارگری بسته شد . لنین از جمله مخالفین سر سخت این تصویب نامه بود اما با توجه به گرایش عمومی كنگره كه از شرایط آن زمان ناشی می شد نتوانست نظرات خود را در كنگره به پیش ببرد . این شرایط شامل شكست انقلابات كارگری در اروپا و همچنین وضع وخیم شوروی بود كه حزب را به سوی نظریه ی تحكیم قدرت و یك بنی كردن می برد . در شماره های آتی به طور مفصل راجع به گرایشات درون حزب بلشویك و كنگره دهم خواهیم نوشت .همانطور كه قبلا هم اشاره كردیم بستر فرهنگی و سیاسی امپراتوری روسیه جامعه ای استبدادی بود . بستری كه فرهنگ استبدادی فردی و اجتماعی با محتوا و آموزه های تئوكراتیك و مذهبی را با خود داشت. آن دسته از انقلابیون كه علیه این مناسبات بپا خواستند خود آلوده به همان فرهنگ بودند . اینان كسانی بودند كه در عین فداكاری و از جان گذشتگی راه هر گونه نقد را بر شیوه ی كار و اعتقادات خود می بستند و شرایطی را فراهم می آوردند كه می توان آن را "زندان در زندان" نامید . این زندان های كوچك بی شمار كه بیشتر برخواسته از محیطی پیشاسرمایه داری بودند با همان درك و بینش در جنبش های اجتماعی شركت فعال كردند . در انقلاب ها نقش مهمی را ایفا نموده و سرانجام به حاكمان جامعه تبدیل گردیدند .سوسیالیسم در بسیاری از این افراد منهای دموكراسی بود . این شكل از حضور سوسیالیسم و ماركسیسم در كشورهای مختلف اشكال مختلفی را تجربه كرد و روند های گوناگونی را طی نمود . هر كدام از كشورها بنا بر مناسبات و فرهنگ اجتماعی و سیاسی خاص خود این روند را طی نمودند و طی سالیان متمادی تاریخی از چپ ساخته شد كه مبنایش كار تشكیلاتی چه علنی و چه مخفی و فاقد دموكراسی سازمانی و كارگری بود . گروه ها و احزابی كه بر این اساس شكل می گرفتند فرد را حل شده در تشكیلات می دیدند . فرد فاقد حقوق فردی و اجتماعی و تعریف شده بود كه هدفی انسانی و انقلابی داشت اما از آن جا كه در جزییات تعاریف تشكیلاتی حقوق مدنی برای این فرد تعریف نشده بود برایش زندان جدیدی می ساخت . این حقوق فردی و مدنی دستاورد مبارزه ی بورژوازی در قرن های 17 و 18 میلادی بود . دستاورد مبارزه ی توده های مردم شهری بر سر اتحادیه های صنفی ، آزادی بیان ، آزادی عقیده و فكر ، آزادی ایجاد گروه های سیاسی و اجتماعی و . . . كه خود جزیی از سوسیالیسم محسوب می گردید .از دوران زمامداری استالین به بعد چه در شوروی و چه در میان نیروهای چپ پیرو مسكو معیار سنجش كمونیسم ، وفاداری به اتحاد شوروی و حزب كمونیست این كشور بود . چنین وفاداری ای طبیعتا پیروی از ایدئولوژی رسمی این كشور كه نام ماركسیسم لنینیسم بر آن گذاشته بودند را نیز در بر داشت . مرگ استالین در مارس 1953م. نه تنها به این درك خدشه ای وارد نكرد بلكه با اشكال دیگری راه آن ادامه یافت . این روش سنتی شد برای احزاب نام برده كه هر نیروی منتقد و یا رقیبی را با مهر ضد انقلاب و منحرف بكو بند .در ایران نیز برخی نیروهای سیاسی و مبارزین چپ از این مُهر و بر چسب در امان نماندند . این درك به صورت درك مسلط در جهان تا فروپاشی اتحاد شوروری یعنی تا سال 1990م. باقی ماند.ادامه دارد. . .
